
![]() |
آن روز بعد ازشش سال ترا می دیدم دلم می لرزید و در خود احساس عجیبی داشتم. شش سال را با روز و ساعتش شمرده بودم. اما آیا آن دیدار اول ما را به یاد داری؟ آن روزی که همگی در سالون گرم گفتگو های فامیلی بودند که یکباره درعقب من پدیدار گشتی؟ صدای نفس هایت را می شنیدم. گفته بودم:- از این جا برو! ولی تو با لبخند گفتی:- نترس، نامزد هم نیمچه اعیال است. در همین حال در دالان آواز پدرم بلند شد، خودت ترسیدی و مانند جن غیبت زد… آه که چقدر خندیده بودم. راستی بیاد داری هر بار که به خانه ی ما می آمدی برایم یک گل صد برگ سرخ رنگ هدیه می آوردی ...ادامه... |
دل نوشته ها |
|||||
|
|
|||||
رویای نیمه شب |
|||||
خواهم چو غباری بنشینم سر راهی شاید به سرم پای نهی گاه به گاهی چون حلقه به در دوخته شد چشم امیدم کی تیره کند روز مرا چشم سیاهی
دلم لبریز از یاد بهار است خیالم پر ز هر چه یادگار است دلم از بوی یک باران بی تاب برای فصل باران انتظار است قاسم قاموس |
|
||||
در این فضا معمولا رسم بر این بود که همیشه ما می نوشتیم و شما می خواندید وقتی هم که حرف هایی از شما را بیان می کردیم از زبان خودتان نبود حالا تصمیم گرفته ایم که شما هم بنویسید؛ هم برای ما و هم برای دیگر خوانندگان این سایت. از این به بعد می توانید شعر، داستان و متن های ادبی تان را برای این صفحه ارسال کنید. ما هم بعد از گزینش آثار با مقداری توجه به کیفیت، آنها را در این دنیای مجازی به نمایش می گذاریم. مطالب تان را در Microsoft Word تایپ کنید و به آدرس زیر بفرستید. قابل یاد آوری است نام و توضیحات کوتاهی درباره ی خود را حتما بنویسید و فقط آثار خودتان را ارسال کنید. همچنین در صورت علاقه مندی می توانید عکس خویش را نیز ضمیمه ی اثر تان نمایید. صبح بخیر افغانستان در ویرایش این مطالب آزاد است. |
من به شهر خیال تبعیدم
شهر در خواب رفتۀ خاموش
قدرت اینجا چقدر وارونه
گربه موش است در برابر موش
در باره خودم:
من علی هستم. متولد ولسوالی جاغوری ولایت غزنی. دو سال است که در شهر ادیلاید مرکز ایالت استرالیای جنوبی زندگی می کنم. گاه گاهی شعر می گویم، شاید هم آنها را شعر نتوان گفت.
|
|
-- |
|
![]() |
|
|
||