آرشیف-English-پښتو-پارسی-دری

جستجو

گلهای خشک

 

 

خاتول مومند

26:12:2007

 

 

داستان کوتاه

آن روز بعد ازشش سال ترا می دیدم دلم می لرزید و در خود احساس عجیبی داشتم. شش سال را با روز و ساعتش شمرده بودم.

اما آیا آن دیدار اول ما را به یاد داری؟ آن روزی که همگی در سالون گرم گفتگو های فامیلی بودند که یکباره درعقب من پدیدار گشتی؟ صدای نفس هایت را می شنیدم.

گفته بودم:- از این جا برو!

ولی تو با لبخند گفتی:- نترس، نامزد هم نیمچه اعیال است.

در همین حال در دالان آواز پدرم بلند شد، خودت ترسیدی و مانند جن غیبت زد… آه که چقدر خندیده بودم.

راستی بیاد داری هر بار که به خانه ی ما می آمدی برایم یک گل صد برگ سرخ رنگ هدیه می آوردی.

من تمام آن ها را در سبد می گذاشتم و از آن همچون جانم حفاظت می کردم.

گاهی هم در گیلاس خود برایت چای و یا آب می ریختم.

چی روزهایی! خانم برادرم طعنه آمیز گوشزد کرد:- توبه ما هم نامزد داری کدیم، بخدا وختی که (شاه ولی) به خانه ی ما می آمد من خود را در پسخانه یا زیرخانه پت می کدم مگر حالی چشم ها تا الاشه ها دریدگی هست...!

و بعد آن ایام بهار که آسمان بر زمین های زمستان زده آب بهاری می پاشید تا عمر تازه به طبعیت بخشد.آن روز نامزدی مان که باران به شدت می بارید و تو مرا به روی حویلی خانه ی ما صدازدی. من چشم خانم برادرم را غلط داده خود را نزدت رسانیدم، زیرا تمام مدت که تو با فامیلم روی موضوع ازدواج صحبت می کردی، من بی صبرانه انتظار می کشیدم تا تاریخ ازدواج را بدانم.

ترا در حویلی یافتم...از لای موهایت آب باران چک-چک می ریخت.

همین که نزدت رسیدم با کمی ناراحتی پرسیدی:

- تو پروای مرا داری یا نه؟

این سؤال مرا حیران ساخت و نمی دانستم چی بگویم.گفتم:

- چرا رنگ و پرکت پریده؟ لاغر تر شدی!

عین سوال را باز تکرار کردی و من با دست و پاچگی گفتم:

- آخر چی گپ هایی است که می زنی؟

تو با شکوه گفتی:

- پس چرا آغایت و برادر هایت را نمی فامانی تا از مه پول زیاد نخواهند، تو می دانی که مه یک غریبکار هستم، زندگی مه روزمزد هست ( سر چاه و گل چاه) جز یک لقمه نان و سرپناه غربیانه چیزی ندارم چرا پدر و بیادرایت مردم آزاری ره گرفتن؟ تو خو می گفتی که به ای رسم و رواج های مزخرف پابند نیستی!

من حیران بودم به جوابت چی بگویم، تو فکر می کردی من نیز در این مسَله دست دارم چقدر قسم خوردم ولی قهر بر تو شلاق می زد.

تو پیشنهاد وحشتناکی در سر راهم گذاردی که حتی از تصور آن لرزه بر تنم افتاد.

بی محابا گفتی:

- اگه مره دوست داری بیا که فرار کنیم، هفت کوه و هفت دریا دور میبرومت... باز نکاح می کنیم!

من با غضب گفتم:

- خدا سیاه سره از بدنامی نجات بته، تو مره پیش چهارتا آدم و نیمچه آدم بی آبرو می سازی.

با غضب به من نگریسته گفتی:

- مه یار نیم راه ره کار ندارم!

آخرین حرفی که از تو به خاطر دارم همین بود و بس.

از خانه ی ما بیرون شدی، من به دنبالت دویدم مگر تو همچنان می رفتی؛ چند بار ترا صدازدم مگر تو در خم و پیچ کوچه ها از نظر ناپدید گشتی.

فکر می کردم بعد از گذشت چند روز باز می گردی مگر تو رفتی که رفتی.

زمستان های سرد بر زمین چادر سفیدش را هموار می کرد . شش بهار آمد و رفت ما از کوچه ی قبلی خود کوچیدیم و در حویلی نسبتا کلانتری مسکن گزیدیم.

هرگاه که به یادت گریه سر می کردم زن عقده به دل برادرم با کنج چشم و لب مرا طعنه می داد.

برادرم گاهی که مرا گریان می دید با لحن زننده ای می گفت:

- عاقبت عشق و مشق همیست. بروگمشو حویلی ره پاک کو!

پدرم در حالی که به قفس های سایره هایش نظاره می کرد می گفت:

_بی غیرت ده یک طویانه گریخت.

مادرم با آوازی شبیه به ناله می افزود:

- خدا از او باز خواست کنه، الهی روی خوشی و خوبی ره نبینه!

مگر من در دل خلاف آن ها برایت دعا می کردم ومی گفتم:

- خداوند عمر و سعادتهای مره برایش بته، خدا بهتر می دانه که نامرد کی است، و کی با سر نوشت کی بازی کرده!

زندگی به گرانی یک کوه، به سختی صخره ها و بالاخره مانند یک درد بیدرمان بود.

دیگر زندگی بر من همان شکل (بسوز و بساز ) را بخود گرفته بود. همین قدر می دانستم که کار خوبی یافته ای.

همه چیز را با بی علاقگی می نگریستم، صرف حویلی نو ما را دوست داشتم، نمی دانم چرا یک نوع حس عجیب در خود نسبت به این حویلی احساس می کردم؟!

این خیال در من بی محابا قوت می گرفت گویا تو در چند قدمی من هستی.

آن روز کسی در خانه نبود صرف من و مادرم که او نیز در بستر بیماری می تپید.

صبح آن روز برادرم برایم یادآور گردید که شاید صاحب خانه برای حصول کرایه بیاید تو صرف بگو که عصر بیا زیرا مردها در خانه نیستند.

کسی صاحب خانه ی ما را ندیده بود. صرف ماهانه یکی از اقاربش جهت جمع آوری کرایه ی خانه ها سری به خانه ی ما می زد.

ولی صاحب خانه نیز سرگذشت جالبی داشت. چی روزی بر حسب تصادف حرف های زن های همسایه و خانم برادرم که از سر دیوار با هم گرم اختلات بودند را شنیدم که خطاب به خانم برادرم می گفت:

-نی بابا مردکگگ چالاک اعتبار خودره پیش حاجی محمد پخته کد، حاجی هم دختر گنگ (لال) خود را گوشت گنده گردن قصاب کد.

خانم برادرم با حسرت گفت:

-دولت و پول کار هر گنگ ره چوک میسازه اگر دختر گنگه است مردک هفت حویلی را مفت صاحب شد... اگر نی میگن که از سگ استخوان قرض دار بود.

زن دیگر همسایه با تصدیق گفت:-گل گفتی راستی که پول و پیسه چارپای ها ره به قطار آدم می کنه.

در دل به حال همه کس خندیده بر خورد بینی شان افسوس می کردم زیرا پول شهر ها را آباد می سازد مگر خوشی های از دست رفته انسانها را خریده نمی تواند.

پول را از راه مشروع و غیر مشروع به دست می توان آورد ولی آبرو و وقار را نمی توان با هیچ قیمت خرید.

به گفته مرد خردمندی(از دیده خون بریز ولی آبرو مریز!)

یک روز در آهنین کوچه به صدا در آمد، این تک-تک از تک-تک های دیگر خیلی فرق داشت تو گفتی کسی با مشت به قلبم می کوبید.

نفس در صندوق سینه ام گره خورده بود، چنان که نمی توانستم آه بکشم و مسافه ی میان دهیلز و کوچه را طی کنم.

با مشکل زیاد به سوی کوچه شتافتم؛ همین که در را گشودم ترا در برابر نگاه های حیرت زده ام دریافتم؛ از خوشی نیم فریاد کشیدم ولی تو با بی اعتنایی به من چون غریبه ها نگریستی.

درست تر به تو خیره شدم و سرو پایت را از نظر گذرانیدم؛ تازه متوجه انگشت دست چپت گردیدم که حلقه ی ازدواج در آن نمودار بود.

همان دم دانستم که تمام رشته ها پنبه شده اند.

بر خود نهیب زدم تا در حضور تو اشک نریزم؛ تو با سردی گفتی:

- حالا من مالک این خانه ام. آن را خریده ام و تصمیم دارم تا این خانه را بفروش برسانم بنا پدر و برادرت را بگو تا برایتان خانه یی دیگری پیدا کنند!

این کلمات را آن قدر به سردی گفتی که قلب و روحم را زخمی ساختی.

امروز بعد از شش سال تمام ترا دیدم مگر تو او نبودی که زمانی سایه وار مرا تعقیب می کردی.

آه! چرا باید کفاره ی گناهان پدر و برادرانم را بدهم؟ چرا باید من قربانی رسم و رواج های دیگران شوم؟

بعد از رفتن تو به سوی اتاق خود شتافتم.

تو می گفتی هرگاه گل ها خشکیدند و بو باختند بدان عشق ما مرده است. می دیدم که از گل ها اثری نیست. شش سال قبل خشکیده بودند. دیگر نوبت من بود که باید می خشکیدم.

20.07.07 کابل- افغانستان

 

 

 
ادبیات

--

 
 
 
 
 
--------