خواهم چو غباری بنشینم سر راهی
شاید به سرم پای نهی گاه به گاهی
چون حلقه به در دوخته شد چشم امیدم
کی تیره کند روز مرا چشم سیاهی
در محضر تو شمع صفت بهره ندارم
جز قطرۀ اشکی و به جز شعلۀ آهی
طاعت که قبولت بشود می نتوانم
ره گر دهدم سوی تو شایسته گناهی
"دنبال تو رفتن گنه از جانب ما نیست"
دانی چه کند کاهربا با پرکاهی
درصومعه وخانقه و دیر و کلیسا
پویند و بجویند براهی و بچاهی
هم درتو گریزیم اگر از تو گریزیم
جز سایۀ لطف تو نداریم پناهی
چون غنچه به لبخند گشودی لب شیرین
قربانی گل قند تو گردیم الهی
در بزم ادب گر سخنی گفت شفیقی
بر دستۀ گل چند بپیچید گیاهی