من به شهر خیال تبعیدم
شهر در خواب رفتۀ خاموش
قدرت اینجا چقدر وارونه
گربه موش است در برابر موش
قارقارِ کلاغ ها پیداست
جل و قمری و کبک لال شده
مار می ترسد از طناب سیاه
شیر جاروکش شغال شده
چشمه و سرو ناز دشمن هم
داس همبستر گل دختر
تشنۀ تشنه، داغ مثل کویر
آب و ماهی به خون یکدیگر
آسمان تلخ و تیره و مسموم
برف آلوده، باد آلوده
و شب همخوابۀ هزار گناه
نفسِ بامداد آلوده
خیل پروانه های رنگ به رنگ
به ملخ های هرزه پیوستند
سار و گنجشک و کفتر و مینا
با جناب مترسک همدستند
مرد اهل ریاست اهل دعا
شیخنا تاجر مسلمانی
و در این شهر، شهرِ بی در و سر
قاضیان نیز رهزن و جانی
ناقد از نقد خویش شرمنده
قلم آزرده خاطر و بی رنگ
حال تاریخ را به هم زده است
دهن بوی دادۀ فرهنگ
مهربانی سوال بی پاسخ
دشمنی نقل مجلس مردم
جهل مضمون اول مکتب
بی سوادی مدرس مردم
دست دریا از آسمان کوتاه
کوه ها زیر بارش دردند
دشت ها هم رکابِ باد عقیم
اسب های نجیب بی مردند
حاکمیت به دست زور و زر است
نقش مردم چو سکۀ ناچل
سلطه دارد به سر نوشت بهار
حکم گرگ و حکومت جنگل
آدمیت مسافری گمنام
فرق نااهل و اهل ناپیداست
بی خیالِ هر آنچه گفتم باش
به گمانم که شهر هِرت اینجاست