آرشیف-English-پښتو-پارسی-دری

جستجو

نقدي بر دو اثر داستاني معاصر افغانستان

"گودی پران باز/ در گریز گم می شویم"

 

جاوید نورزاد

03:02:2008

دغدغه جنگِ چند دهه ي اخير افغانستان آبشخور بسياري از آثار داستاني سرزمين مان شده است. اما هر كس به طريقي و به ظرفي از اين آبشخور بهره برده است.انگيزش ناسامانه نوشت هاي اين نبشته در نخستين گام پردازش نقد گونه ايست به دو اثر داستاني معاصر افغانستان. مجموعه داستاني« در گريز گم مي شويم» اثر آصف سلطان زاده و رمان «گودي پران باز» اثر خالد حسيني از آن دست نبشته هايي هستند كه از درونمايه گي همبسته اي برخوردارند كه اين درونمايه گي همبسته در اين دو اثر چيزي نيست به جز جنگ ويران كن افغانستان عزيز.

هنر همواره كوشيده است تا در هر مرحله اي از تاريخ جزء ناشناخته يي از هستي را بازشناسد، هر بار كه بحراني مي خواسته است انسان را از انسانيت و تفكر باز دارد هنر رندانه و راستروانه به ياری اش شتافته است.

مجموعه داستاني «درگريز گم مي شوم» و رمان «گودي پران باز» پردازشي غمگنانه و زيباشناسانه به مسأله جنگ دارند. اين كه كدامين اثر پرداخت هنري تر و زيبايي شناختي تري را ارائه داده است؛ بحثي ست كه اين نبشته دنبال مي كند.

اين بحث را با سخنان فيلسوف شهير سده ي بيستم مي آغازم:

آدورنو فيلسوف سده ی بيست اروپا در جايی نوشته است«اثر هنري هم از روح سوبژكتيو آفريننده مايه مي گيرد و هم از روح ابژكتيو جهان، و هنر نمي توان فقط از «ايده ی افلاتوني جان هنرمند» آغاز شود و مايه گيرد.»

و در جاي ديگر مي نويسد:

« اثر هنري موفق آن نيست كه به خوبي تضاد هاي ابژكتيو را نشان دهد يا راه حلي براي آن پيشنهاد كند، بل آن است كه به روشني نشان دهد در ساختار خودش نيز تضاد هاي حل ناشدني وجود دارد. هنر همواره بيان گر فشار هايي است كه از سوي نهاد ها و سنت ها وارد مي آيد، و آن فشار ها را در پيکر تضاد هاي حل ناشدني آشكار مي كند»

ترديدي نيست آنچه كه انگيزشي شد بر آفرينش اين دو اثر داستاني، فشار هاي جنگ چند دهه اخير كشور بوده است. اما اين فشار هاي جنگ بر آفرينش گران اين دو اثر كار كرد دو سويه داشته است.

«گودي پران باز» خالد حسيني به تمامت خودش فقط از روح ابژكتيو جنگ متأثر شده است و به نوعي باز نوشت تصوير واريست از جنگ و از آنچه بر سر مردم جنگ زده رفته است.

نقش نويسنده در رمان «گودي پران باز» چنان مي نمايد كه گويا نويسنده در اين اثر به هيأت پسر بچه اي به نام «امير» در گذر تاريخ در منطقه يي به نام وزير اكبر خان كابل فرود آمده است و اين پسرك پيرامون را از چشم كودكي و جواني نويسنده تماشاگر است.

من نويسنده را در اين اثر به هيأت فيلم برداري مي بينم كه به طور ممتد و مستند وار از لحظه ها و حادثه هاي كودكي و جنگ تا جواني و سفر عكس برداري مي كند و به همان سان – بي كاهش و افزايش هنري- به دسترس مخاطبان و تماشاگران قرار مي دهد.

نويسنده در اين اثر حتا يك لحظه از لحظات خفقان جنگ را فروگذاشت نكرده است، او چندان جسورانه و چنان راستروانه به كوچه – پس كوچه هاي جنگ سرك كشيده است كه خواننده به حيرت اندر مي شود. اما طوری كه مي نمايد هدف نويسنده در اين اثر فقط بازگفت در بدري ها و ستمگري هاي ستمگران ديار مان بوده است. او در نقش آفريننده ييست كه پندار واقعيت محض، كامل و پايان رسيده را مي آفريند.

به نوعي مي شود گفت كه در اين اثر به خواننده ظلم رفته است. به اين معني كه نويسنده چنان تاريخ وار و تمام يافته به مسأله پرداخته است كه خواننده را از تفكر و خود انگيخته گي باز مي دارد.

شك نمي دارم رمان «گودي پران باز» در آن سوي مرز ها و به ويژه براي خواننده ي غربي جذابيت تمام دارد. و نيز شكي نيست كه يكي از انگيزه هاي نويسش اين رمان به زبان انگليسي جنبه مخاطب شناختي داشته است.

خواننده ي غربي و غير افغاني بعد از خوانش اين اثر به دريافتي كه مي رسد، دريافت زيبايي شناسانه نيست بلكه دريافت آگاهي از اين مسأله است كه چه ها كه از بيخ گوشش بر مردمي در قلب آسيا گذشته و او بي خبر از آن است. حال بعد از اين دريافت حيرت زده مي شود. در يك معني ديگر مي شود گفت كه نگاه كرد خواننده ي غربي و غير افغاني به اين اثر نگاه كرد كاربرديست تا زيبايي شناختي.

* * *

به گونه اي كه پيش گفته آمدم؛ مجموعه داستاني « در گريز گم مي شويم» نيز به سان رمان «گودي پران باز» روايت گر جنگ است. اما با ويژه گي هاي خاص خودش.

ترديدي نيست كه جنگ روان پريشي بار مي آورد. همه ي انسان هاي متاثر از جنگ در روان پريشي و روان گسيخته گي به سر مي برند.

تمام شخصيت هاي «در گريز گم مي شويم» و حسي كه از آنها مي تراود دچار روان نژندي و روان پريشي حاصل از جنگ هستند كه اين روان نژندي و روان پريشي حاصل از جنگ نه تنها در ساختار معنايي اثر كه حتا در ساختار روايي آن نيز رونماست.

حسي كه در داستان هاي «در گريز گم مي شويم» جريان دارد كار كرد دو سويه یي بر خواننده مي بخشد. به همان سان كه ساختار معنايي اثر به در به دري هاي جنگ و روان پريشي شخصيت ها مي پردازد به همان پيمانه ساختار روايي و فورميك اثر نيز از روان پريشي هماننده ي معنا و محتوا روايت گر است.

به سخن ديگر اين تقابل و تقارن هماننده ي پردازش شكل و محتوا به تكاملي مي رسد كه خواننده را به گونه ي خود انگيخته به پراكسيس و آفريدن وا مي دارد.

براي اثبات اين ادعا نظري مي اندازيم به چند سطر از نخستين داستان اين اثر:

«پدرم را كشته اند يا شايد برادرم را، نمي دانم كدامشان را، ولي اين را مي دانم كه حتماً يكي از آنها را. چرا كه جز آن دو كس ديگري در كابل نداشتم. بقيه كه همگي گليم شان را از آب كشيده بودند و از شهر كه حالا شده بود عين دوزخ، بيرون رفته بودند. آنهايي كه از دار و ندار دنيا چيزكي براي شان مانده و از چور و چپاول در امان مانده بود مي توانستند خود شان را از اين گرداب بيرون بكشند و شهر را ترك كنند.«پدرم را كشته اند يا برادرم را. يا شايد هم خود شان كشته شده اند. فرق مي كند كه كشته باشندش با كسي كه خودش كشته شده باشد. اولي را مي بيني كه يك كسي مي گذاردش سينة ديوار و با آتش كردن تفنگ مي خواباندش. ولي دومي همين طوري درخانه نشسته كه خمپاره اي يا موشكي سر مي رسد و كارش را مي سازد. يعني اصلاً نمي شود فهميد قاتل يا قاتلينش چه كسي است و نمي شود رفت گريبان كسي را چسپيد و گفت كه كار تو بوده.... پدرم را كشته اند يا برادرم را. يا شايد هردوي شان را............»

كاربرد فزاينده ي نشانه، و دريافت مفاهيم از طريق آن ويژه گي ديگر اين اثر است كه آن را از رمان گودي پران باز و ديگر داستان هاي چند دهه پيش افغانستان متمايز تر و بالانشين تر نموده است.

در داستان « ما همگي گم شده ايم» زن زيباي داستان كه جنگ، شوهر نيمه زنده و نيمه مرده اي برايش به جا گذاشته است؛ مي خواهد جهت به دست آوردن تكه ناني دل به تن فروشي در دهد. مرد صدايي تق تق پاشنه كفش زنش را مي شنود كه هي از درخانه دور مي شود، بعد از رفتن زن، نويسنده از زبان مرد افليج چنين تك گويي را مي نگارد:

«حالا رسيده به كرت گل ها، گل هاي خشك شده را حتماً با حسرت نگاه مي كند. چشمش مي افتد به شاخه ی گل سرخ، تنها يك شاخه گل در باغچه سالم مانده، حالا با خودش مي گويد: اين هم كه برگ هايش خشك شده است.....»

گل سرخي كه هنوز دست قدر قدرت تقدير خشكيده اش نكرده است؛ نماد زن و نماد عفت آن است كه مي رود غم نان و روح اندوه گستر جنگ دامان عفت زن را نيز بيالايد.

گره افگني، گره گشايي و تعليق زيركانه و خود انگيخته نيز از ديگر ويژه گي هايست كه با زيبايي هرچه تمامتر بر دل خواننده خوش مي نشيند.

فرجام سخن اين كه در «گريز گم مي شويم» با يك حس زيباشناختي و خود انگيخته گي فزاينده ي بس زيبا روبرويم كه در «گودي پران باز» جاي خالي اين ويژه گي ها به شدت محسوس است.

 

 
ادبیات

--

 
 
 
 
 
--------