26:03:2008
بر چهرۀ گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
نوروز با سابقۀ طولانی اش در فرهنگ ما قرن هاست که به عنوان یک جشن بزرگ همه ساله تجلیل می شود و گویا همراه بهار طبیعت از روح و روان آدم ها نیز بهاری می گذرد و گرفته گی و ملال زمستان و خزان را از آنها می زداید.

این جشن بزرگ که به مناسبت زنده شدن دوبارۀ طبیعت برگذار می شود تاثیری عمیق بر ادبیات نیز به جای گذاشته طوری که در شعر فارسی شاید نتوانیم شاعری را پیدا کنیم که یا اشاره ای مستقیم به بهار و نوروز نداشته باشد و یا در کارهایش سخن از گل و بلبل که نماد های بهار هستند نباشد و یک عده هم از شاعران که البته تعداد زیادی را در تاریخ ادبیات ما تشکیل می دهند عناصر اساسی شعر شان بهار و واژه های وابسته به آن است. اما در اکثر موارد این معشوق است که در پشت این مظاهر زیبای طبیعت ایستاده است.
اندر دل من مها دلافروز تویی
یاران هستند لیک دلسوز تویی
شادند جهانیان به نوروز و بعید
عید من و نوروز من امروز تویی
*****
جدا از رویت ای ماه دل افروز
نه روز از شو شناسم نه شو از روز
وصالت گر مرا گردد میسر
همه روزم شود چون عید نوروز
محمد رفیع جنید شاعر و نویسندۀ توانای کشور نوروز را در تاریخ ادبیات و سبک های مختلف آن این گونه بیان می کند:"ادوار شعر پارسی را اگر مرور بکنیم سیر شعر پارسی از جهان ظاهر به جهان باطن هست و از جهان مرایا به آنچه که در کنه اشیا می شود آنها را سراغ گرفت یعنی از عالم ملک به عالم ملکوت، از گیتی به مینو و چون اختصاصا صحبت دربارۀ بهار است این شامل بهار نیز می شود در سبک خراسانی بیشتر شاعران به بازنمایی بهار آنچنان که هست توجه داشتند یعنی بهار را آنچنان که در بیرون رویت می شد سعی می کردند منظوم بکنند به همین خاطر ما بیشتر با وجوه بصری شعر روبرو هستیم.

بیشتر با تابلوهای نقاشی گونه روبرو هستیم شاعری آمده تمام فضای طبیعت را با مو شکافی بسیار خاص به صورت شعر تشریح کرده و اگر حظی برده می شود بیشتر از همان تصویر گرایی شاعر است نه از عالم معنی و تا سبک عراقی که در این سبک شاعر خود را ملزم به ترسیم بصری جهان بیرون نمی داند بلکه می خواهد راز گشایی بکند می خواهد به نوعی ما را وارد عالم راز بکند و مثلا در شعر منوچهری یا قبل از او در شعر رودکی یا اساتید دیگر شعر پارسی ما بهار را با به تصویر کشاندن مثلا شکفته شدن گل و باران و رعد و چیزهای دیگری که مظاهر بهار هستند می بینیم در شعر شاعرانی مانند حضرت مولانا و سعدی و جناب خواجه حافظ شیرازی و دیگران بیشتر با آن وجه رمز گرایی روبرو هستیم یعنی بهار به نوعی پیغام رسان هست پیامبری هست که از کس دیگری خبر آورده پیامبری هست که از الله خبر آورده حضرت مولانا فرمود که:
میان باغ گل سرخ های و هو دارد
که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
گل بوی کس دیگری را دارد گل پیراهن یوسفی هست که پیغام از یوسفی آورده در شعر گذشته در شعر سبک خراسانی بهار آنچه بود که شاعر آن را می دید و سعی می کرد آن را منظوم بکند در حالی که در شعر کسانی که پیش تر گفتم ما بهار را به عنوان پیغام بر می بینیم به عنوان کسی که از کس دیگری خبر آورده است."
امسال تازه روی تر آمد همی بهار
هنگام آمدن نه بدینگونه بود پار
پار از ره اندر آمد چون مفلسی غریب
بیفرش و بیتجمل و بیرنگ و بینگار
و امسال پیش از آنکه به ده منزلی رسید
اندر کشید حله به دشت و به کوهسار
بر دست بید بست ز پیروزه دستبند
در گوش گل فکند ز بیجاده گوشوار
از کوه تا به کوه بنفشهست و شنبلید
از پشته تا به پشته سمن زار و لالهزار
گویی که رشتههای عقیقست و لاژورد
از لاله و بنفشه همه روی مرغزار
از گل هزار گونه بت اندر پس بتست
وز لاله صد هزار سوار از پس سوار
گلبن پرند لعل همیبرکشد به سر
دامان گل به دشت همیگسترد بهار
آمدن واژۀ بهار و کلماتی که به گونه یی با این واژه پیوند دارند مانند نام گلها درختان و چیزهایی از این دست در شعر فارسی بالاترین بسامد را به دست می آورند و این مسئله نه در یک مقطع خاص از شعر فارسی دیده می شود که در طول تاریخ شعر پارسی یعنی از قصایدی که در آغاز شعر پارسی داریم تا شکل گیری سبک های عراقی و هندی این مسئله به خوبی مشخص و واضح است.
آقای جنید در این باره این گونه می گوید:"اگر خواسته باشیم ببینیم در کل شعر های شاعران پارسی گو چه کلماتی بیشتر آمده و خواسته باشیم یک نقد ساختار گرایانه عینی بر اساس دستگاه واژه گانی شاعران ارایه بدهیم بیشتر نام هایی که آمده نام گلها هست و گلها یا او نشانه های دیگری که در بر دارنده بهار هستند بیشترین حجم کلماتی را می گیرد که شاعران شعر خود را در آن آذین کردند و هویت بهار در شعر تمام شاعران در سبک های مختلف تکرار می شود اما همان طور که قبلا هم عرض کردم بهار از آن حالت طبیعی خودش و از سوری بودن خودش در شعر شاعرانی که به نوعی درون گراتر می شوند از آن حالت طبیعی به حالتی بسیار درونی و رمزی وارد می شود."
پیش از خزان به خاک فشاندم بهار خویش
مردان به دیگری نگذارند کار خویش
چون شیشهی شکسته و تاک بریدهام
عاجز به دست گریهی بیاختیار خویش
از وقت تنگ، چون گل رعنا درین چمن
یک کاسه کردهایم خزان و بهار خویش
انجم به آفتاب شب تیره را رساند
دارم امیدها به دل داغدار خویش
سنگ تمام در کف اطفال هم نماند
آخر جنون ناقص ما کرد کار خویش!
دایم میانهی دو بلا سیر میکند
هر کس شناخته است یمین و یسار خویش
صائب چه فارغ است ز بیبرگی خزان
مرغی که در قفس گذراند بهار خویش
صائب تبریزی
اما همیشه بهار پیام آور امید و نشاط نیست و در مواردی هم می بینیم که شاعر بهار ناپایدار را آیینه خوشی های ناپایدار زندگی آدم ها می دهد و به نوعی گذر زمان را برای او در آیینه طبیعت نقاشی می کند و در جاهایی هم می بینیم که جوانی به بهار تشبیه شده و پیری را خزان یا زمستانی خوانده اند که بعد از بهار خواهد آمد. وقتی شاعران بهار را از دریچۀ مظاهر آن یعنی شادابی، سرسبزی و زیبایی دیده اند آن را نوید خوشی و مسرت دانسته اند و معشوق را بدان تشبیه کرده اند و هر گاه نگاهی عمیق تر بدان دارند و می بینند که با آمدن هر بهار این عمر آدم هاست که می گذرد و این بهار در پی خویش خزان و زمستانی دارد نگاه شان نسبت به آن تغییر می کند.
می بینم که آقای جنید در این باره چه حرف هایی برای گفتن دارد:"در تاریخ ادب پارسی خود این آمدن و رفتن یا این نوروز هم نوید جوان شدن جهان پیر را در خود دارد و هم همان گذر زمان، گذری که هیچ به اختیار ما نیست ما فقط می باید تماشا بکنیم جناب حافظ گفت که:
رسم بد مهری ایام چو دید ابر بهار
گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
یعنی در این بیت ایشان کاملا از همین دغدغه خود می گوید که اگر تازه گی هست اگر جوانی هست باز در این نوعی ناکامی و بد عهدی هست اما قاطبه شاعران معرفت گرای فارسی بر خود پیام آور بودن بهار و بر رمزی بودن بهار اشارت داشتند و اگر از گذر صعبناک زمان که در جلوات بهار رخ می نمایاند صحبت می کنند نمی تواند به اندازه آن تعریف و تمجیدی که از بهار داشتند باشد."
به عزم تو به سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمیتوانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
گر از میانه بزم طرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت
حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
گدای میکدهام لیک وقت مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی
چرا ملامت رند شرابخواره کنم
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی
ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بر بط و نی رازش آشکاره کنم