آرشیف-English-پښتو-پارسی-دری

جستجو

خوانش دو شعر از دو نسل

 

14:30/30:09:2007

حرکت سریع و تفاوت های چشم گیری که در طول دهه های اخیر وارد حوزه شعر فارسی شده است باعث زایش چهره های فراوانی گردیده که هر کدام مطابق به ذوق و استعداد خود در این راستا قلم می زنند. به طور مثال اگر در قسمت غزل سری به غزل های دهه گذشته بزنیم می بینیم که با غزل امروز تفاوت های زیادی دارد و حتی برای کسی که در حوزه شعر فقط تجربه اندکی داشته باشد غزل های معاصر هر کدام شناسنامه خود را به همراه دارند و از زبان، عناصر خیال و دیگر زاویه های شاعرانه می توان به تاریخ تقریبی سرایش آنها پی برد. این رشد سریع را در دیگرقالب های شعر فارسی هم می بینیم به طور مثال شعر بی وزنی که احمد شاملو پایه های آن را ریخت امروز با تفاوت های زیادی آن را مشاهده می کنیم. چه از نگاه زبان که در همان مسیری که روان بود یعنی مسیر ساده شدن بیان امروز کارهایی از دست شعرهای سید علی صالحی را در آن می بینیم.

در این برنامه می پردازیم به خوانش دو شعر از سید علی صالحی و علی عبدالرضایی به عنوان دو شاعر از دو نسل که اولی بنیان گذار شعر گفتار است و دومی در زمینه شعر پست مدرن کارهایی را انجام داده است.

نامه‌ی هفتم

ری‌را ...!

همگان به جست‌و جوی خانه می‌گردند،

من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم

بی‌انتها برای رفتن

بی‌واژه برای سرودن ...

و يادهای سالی غريب

که از درخت گفتن

هزار بوسه‌ی پاسخ می‌طلبيد !

بگذريم ... ری‌را !

از گوشه‌ی چشم نگاهی کن :

دو قناریِ خسته بر سيمِ تلگراف

دوردستِ بی‌رويایِ مرا می‌نگرند،

دُرُست مثلِ منند

تبعيدِ ترانه‌ای ناخوانا

که زمزمه‌اش ...

سرآغازِ رفتن به شيراز است !

اگر فکر می‌کنی دروغ می‌گويم

همين امشب از فالِ سَربسته‌ی چراغ

يا آهسته از خودِ حضرتِ حافظ ... بپرس

شروع این شعر با حرکتی در حال است که شاعر در مقابل سکون و ایستایی، هر چند در خانه ای امن می آشوبد و به دنبال کوچه خلوتی می گردد که انتهایی برای آن نتوان پیدا می کرد. و در تکه دوم شعر می بینیم که شاعر به گذشته بر می گردد و از درختی غریب صحبت می کند که که با تمام تفاوتی که با تکه اول شعر از نگاه زمان و حتی از نگاه موسیقی و زبان دارد یک حس واحد را به مخاطب منتقل می کند مثل این که در غروبی دلگیر در انتهای خط آهن به تماشای غروب بپردازی و اما در تکه پایانی شعر شاعر مخاطب را با نرمی عجیبی درامتداد نگاه دو قناری بر روی سیم تلگراف به آینده بی رویای خود سفر می دهد. و این دو قناری را به خودش تشبیه می کند و خودش را به تبعید ترانه ای نا خوانا که شروع زمزمه اش را سر آغاز رفتن به شیراز می داند که منظور از قبر حافظ است و برای مخاطب می گوید اگر حرف مرا باور نداری فال سربسته ای از چراغ بگیر و یا هم آهسته از خود حافظ بپرس که منظور فال گرفتن از دیوان حافظ است.

در این شعر می بینیم که زبان شاعر زبانی است بسیار ساده و صمیمی و در حقیقت همان زبان گفتاریست که این نوع شعر هم به همان نام یاد می شود. از طرف دیگر تمام شعر دارای حس واحدی است که مخاطب را در طول شعر در یک حالت خلسه نگاه می دارد. افت و خیزهای معمول در بیشتر شعرهای فارسی نه در این شعر و نه در بیشتر شعر های سید علی صالحی دیده نمی شود و مخاطب موقع خواندن این شعر احساس می کند به تماشای دریاچه ای آرام در یک غروب زیبا نشسته است که با توجه به درونمایه شعراندوه عجیبی نیز از آن به مخاطب منتقل می شود که در قدم اول مربوط به گذر زمان است و رجوع مخاطب به گذشته شاعر که در این شعر با من نوعی او روبرو هستیم. و وقتی مخاطب به مصرع "دور دست بی رویای مرا می نگرند" می رسد در لابلای این کلمات با توجه به بالا و پایین مصرع احساس می کند که شاعر از به نتیجه نرسیدن بیشتر آرزوها حرف ها حرف می زند.

طوری که گفتیم در زمینه عناصر خیال نوع نگاه به زندگی فرم و... هر روز اتفاقانی را می بینیم. اما در زمینه زبان بر علاوه حرکت آن به سمت سادگی هر چه بیشتر تلاش می شود ساختار نحوی آن نیز به شکلی ساختار مند شکسته شود. و به همین ترتیب ورود بعضی از جملات و کلمات که پیش از این جواز ورود به شعر را نداشتند شاعر به حکم خود و بر اساس ضرورتی که در شعرش احساس می کرده صادر نموده است.

بر علاوه اینها امروز در قسمت زیادی از شعرها، این زبان است که در شعریت یک اثر نقش عمده را بازی می کند. و در این مورد گاهی هم چنان افراط صورت گرفته که چیزی به نام معنی در یک شعر وجود ندارد. به عبارت دیگر در قسمتی از شعر های امروز کلمات فقط با هویت خودشان در یک شعر حضور پیدا می کنند نه به سبب معنی شان و این جاست که تعریف "شعر بازی با کلمات است" معنی دقیق تری پیدا می کند.

پنجشنبه

وقتِ می... نمی‌خواهم

بوسه‌ای برای هر سه با هم فراهم کردم

که از سرِ گونه‌ها سُر خورد و افتاد زیرِ پای همه که لگد مالش کنند

به من چه که مُهری به روی پیشانی وقتی دید زد

برای چشمی که توی خوابم سرَک کشید و دید زد

من که پولی نخواستم

گیرم هنوز حق با کسی باشد که می‌داند گیر دارم

در گیر و دارم

ولی جلوی دار هم که باشم

آنقدر جلو دارم

که جلو دارم کسی نباشد

از وقتی که شهرم را ول کردم

و توی دنیا ول می‌گردم

آبی که از این صدا چکه می‌کند

ولم نمی‌کند

دستم را درپنجشنبه گم کرده‌ام درست !

سرم را درنمی دانم قبول !

ولی دوستانی که دوستم دارند

همه می‌دانند

که من کسی را دو دستی دوست ندارم

سنگی مقرمط روی کوهی لیلا کوب

چوبی منبّت تحتِ خطی میخی

که در طرزهای احساس کوبی هیروگلیف شد در سینه دارم

چرا بمیرم!؟

هنوز سردم نیست

و این برای من کافی ست

در این شعر زیبا از علی عبدالرضایی نقش زبان به خوبی دیده می شود که بهترین تکه های شعر بازی های زبانی است. بازی هایی که گاهی مخاطب احساس می کند معنی خفیفی که از بین کلمات متولد شده اند اتفاقی بوده وگرنه صرف این زبان بوده که مورد توجه شاعر قرار گرفته است.

گیرم هنوز حق با کسی باشد که می‌داند گیر دارم

در گیر و دارم

ولی جلوی دار هم که باشم

آنقدر جلو دارم

که جلو دارم کسی نباشد

در بین این مصرع ها می بینیم که شاعر با کشف چند معنایی بودن(دارم) در ترکیب های مختلف به خوبی از آن استفاده کرده است. و معنایی هم که از درون آنها متولد گردیده است و معنایی هم که از بین این کلمات متولد گردیده هر چند در نگاه اول احساس می شود اتفاقی است ولی با کمی تعمق دیده می شود که آن قدرها هم اتفاقی نیست. شاید در این شعر عاطفی ترین تکه آن "ولی دوستانی که دوستم دارند" باشد و تکه پایانی شعر که شاید مربوط به کلمه دوست و دوستی باشد و حسی را که مخاطب نسبت به این مفاهیم دارد و هم چنین این که در این جا معنی نیز روشن تر و لطیف تر است.

ولی دوستانی که دوستم دارند

همه می‌دانند

که من کسی را دو دستی دوست ندارم

گویا در این شعر شاعر به شکل آگاهانه ای قصد داشته شعر از طرف بالا به پایان روشن شده و هم چنین لطیف شده برود البته با ذهنیتی که از واژه لطیف در تاریخ ادبیات در ذهن خویش داریم.

چرا بمیرم!؟

هنوز سردم نیست

و این برای من کافی ست

این پایان بسیارزیبا برای این شعر در چوکات کلماتی بسیار ساده و دلیلی که در منطق روزمره بسیار مسخره به نظر می آید. در حقیقت تکه ای ایست که اگر کسی بخواهد در باره این شپعر حرف بزند به راحتی می تواند همین تکه را به نمایندگی تمام شعر انتخاب کند و فقط درباره آن بگوید. در حقیقت این تکه تمام شعر را جمع و جور می کند. البته نباید فراموش کرد که این یک حکم کلی در مورد تمام شعرهای این خانواده شعری نیست و منطقی که در طول این شعر دیده می شود در کمتر کاری از این گونه کارها به چشم می خورد.

حسی را که مخاطب از این شعر می گیرد هر چند شباهت هایی را با شعر سید علی صالحی دارد اما در این جا با اندوهی از نوع حرکت زمان و خاطرات گذشته و بی رویایی آینده روبرو نیستیم. در آن جا دیدیم که شاعر به گذشته و آینده و حال به یک اندازه اهمیت داده با تفاوت این که اول از حال حرف زده و به گونه ای به آن اهمیت بیشتری داده است ولی محور اصلی این شعر حال است اگر از گذشته هم صحبت می کند صحبتی برای حال است. در این شاعر تلاش نمی کند اندوه را به مخاطب منتقل کند بلکه تلاشش روایتی است به قصد روایت هر چند خودش هم در آن حضور دارد. آدم های با احساس معمولا از زجر کشیدن دیگران بیشتر رنج می کشند تا زجر کشیدن خودشان و در این شعر مخاطب حس می کند که شاعر قصد نداشته در باره چیزهایی که آنها را زندگی می کرده اقراق کند. بی تفاوتی ای که در جای جای شعر وجود دارد یکی از دلایل این ادعاست.

به من چه که مُهری به روی پیشانی وقتی دید زد

برای چشمی که توی خوابم سرَک کشید و دید زد

من که پولی نخواستم

گیرم هنوز حق با کسی باشد که می‌داند گیر دارم

در گیر و دارم

ولی جلوی دار هم که باشم

آنقدر جلو دارم

که جلو دارم کسی نباشد

و جسارتی که بعد از مصرع"من که پولی نخواستم" وجود دارد نشان می هد که شاعر می خواسته مخاطب را تا خوش پیش ببرد نه تا چیزهایی که حد اقل در همان فضای زمانی آن را تجربه نکرده است.
 
نقـد

--

 
 
 
 
 
--------