آرشیف-English-پښتو-پارسی-دری

جستجو

"یک بوس کوچولو" فلمی پارادوکسیکال

 

تهیه کننده : روح الا مین امینی

01:10:2007

یک بوس کوچولو فلمی است از بهمن فرمان آرا کارگردان توانمند سینمای ایران که اولین فلمش یعنی خانۀ قمرخانم را در سال 1351 ساخت و پس از آن تا سال 1357 به ترتیب فلم های شازده احتجاب، شطرنج باد و سایه های بلند باد را ساخت. او در دورۀ جدید سینمایی اش که از سال 1378 آغاز می شود فلم های بوی کافور، خانه یی روی آب و یک بوس کوچولو را دارد. بهمن فرمان فارغ التحصیل کارگردانی سینما از دانشگاه کالیفرنیا می باشد. هر چند کارگردان پرکاری به نظر نمی آید اما از کارگردانان مطرح سینمای هنری ایران است.در یک بوس کوچولو بازیگران توانمندی مانند جمشید مشایخی، رضا کیانیان، هدیۀ تهرانی، جمشید هاشم پور، فاطمه معتمد آریا و فخری خوروش دیده می شوند.

دو نویسندۀ سال خورده با نام های اسماعیل شبلی و محمد رضا سعدی که سعدی بعد از سی و هشت سال به خاطر خودکشی پسرش به ایران بازگشته و این دو دوستان قدیمی بودند محور این فلم را تشکیل می دهند در این فلم دو داستان مجزا دنبال می شوند که در بعضی از صحنه های فلم با یک دیگر گره می خورند. یکی داستان سفر این دو نویسنده می باشد که می خواهند به سر قبر پسر محمد رضا سعدی بروند و داستان دوم رمان نیمه کارۀ اسماعیل شبلی می باشد که دو نفر نیمه شب به قبرستانی می روند و قصد نبش قبری را دارند.

در این داستان که جمشید هاشم پور در نقش آقا کمال ظاهر شده و داماد میت می باشد می خواهد با چسباندن انگشت مرده در پای کاغذی که از قبل آماده کرده به قول خودش حقش را از او بگیرد اما مرد همراه او همواره با التماس از او می خواهد که این کار را نکند. چرا که معتقد است نبش قبر گناه دارد.

حرکت موازی این دو داستان در صحنه هایی با یک دیگر یک جا می شود و دوباره هر داستان به آرامی راه شان را ادامه می دهند. با اینکه دو داستان فلم هر کدام چه از نظر شخصیت ها و چه از نگاه فضا با یکدیگر تفاوت های صد و هشتاد درجه یی دارند اما مخاطب از خلال هر دو داستان یک حس واحد را می گیرد.

دریک بوس کوچولو که مقداری رنگ و بوی سیاسی نیز دارد تکراری هایی دیده می شود که می توان گفت ذهن مخاطب را نسبت به آنچه گذشته به اصطلاح رفرش می کند و صحنه های گذشته فلم را دوباره به یاد او می آورد به طور مثال در یکی از صحنه های آغازین فلم که محمد رضا سعدی به خانۀ دوستش اسماعیل شبلی آمده و شبلی برای پذیرایی از او می خواهد قهوه بیاورد سعدی می گوید: قهوه با شش قاشق شکر که این صحنه پارادوکسی را نیز به همراه دارد. از یک طرف پیش از آمدن سعدی شبلی قصد خودکشی با زهر را دارد و در همین حین زن همسایه آنها به دنبال یک فنجان شکر می آید و شبلی برای این که دیگر نیازی به شکر ندارد همه شکرهایش را به او می دهد و می گوید: من دیگر به تلخی عادت کرده ام و از طرف دیگر سعدی این همه علاقه به شکر دارد. تکرار شش قاشق شکر در طول فلم دو بار دیگر هم دیده می شود یک بار از زبان دختر سعدی می شنویم و یک بار دیگر تقریبا در اواخر فلم افسری که محمد رضا سعدی را با خود به اداره پلیس آورده در لیوان قهوه اش شش قاشق شکر می ریزد. یا درختی که بر روی آن پارچه سیاهی افتاده و در طول فلم جای جای به نظر سعدی می آید.

این تکرار ها بر علاوۀ این که صحنه های گذشته فلم را در ذهن مخاطب زنده نگه می دارد در بافت فلم نیز کمک خوبی را به کارگردان نموده است.

اما زن همسایۀ شبلی که در پاره های مختلف فلم در هیئت های مختلف ظاهر می شود با آن چهرۀ مرموز و لحن مرموز تر یک ابهام شیرین را ایجاد می کند که عاقبت با ظاهر شدن او به عنوان الهه مرگ این ابهام با همان شیرینی پایان می یابد و وقتی این حس خوب در مخاطب افزایش می یابد که در می یابد کارگردان مرگ را به یک بوس کوچولو تشبیه کرده است.

در این فلم بر علاوه تقابل مرگ و زندگی و شخصیت های متفاوت آن بیننده با تفاوت فضا ها نیز روبرو می شود. فضای شیک و مدرن داخل آپارتمان شبلی و خانه دختر سعدی در مقابل دخمۀ تاریکی که آقا کمال مشغول کندن آن است. و قرار گرفتن فضای سر سبز شمال در طول سفر دو نویسنده در مقابل صحرا های خشک و بی آب و علفی که در مسیر راه می بینند به مخاطب ثابت می کند که کارگردان قصدا آنها را در مقابل هم قرار داده است. و حتی دامنۀ این پارادوکس به مرگ نیز کشانده شد، مرگ اسماعیل شبلی با یک بوس کوچولو و مرگ آقا کمال که به طرز وحشت ناکی توسط مرده خفه می شود.

فکر می کنم کارگردان با این فلم می خواسته تفاوت های زندگی آدم ها را به نمایش بگذارد. تفاوت هایی که هر روز آنها را تجربه می کنیم و از بس این تجربه ها تکراریست دیگر هیچ کس به آنها فکر نمی کند.

اما نکتۀ دیگری که باید به آن اشاره کرد زنده شدن قناری زن همسایه شبلی است که از ترس یا به قول خودش ترس بودن با مرده در یک آپارتمان آن را با گریه و زاری به خانه آقای شبلی می آورد که از زندگی کاملا نا امید است و قصد خودکشی دارد که همان قناری فردای همان شب زنده و سرحال می شود. شاید بتوان گفت با این برخورد سمبلیک کارگردان می خواسته بگوید با آمدن محمد رضا سعدی به خانه شبلی که آدم امیدواری به زندگی است در حقیقت دوباره زندگی به خانه شبلی برگشته است طوریکه با آمدن سعدی شبلی مجبور شد زهری را که برای خودکشی تهیه کرده بود دور بریزد.

برخورد سعدی و شبلی در طول سفر با شخصیت های داستان شبلی و مطمین شدن شبلی از هویت آنها از جمله عجیب ترین صحنه های این فلم به شمار می رود که شاید اگر در ساختار دیگری دیده می شد مسخره به نظر می آمد اما با توجه به صحنه ها و اتفاقات دیگر فلم شاید بدون این که بتوان برای آن دلیلی آورد توجیه پذیر و حتی زیباست.و اما آخرین نکته اینکه سفر این دو نویسنده با یک تشییع جنازه آغاز می شود و با مرگ هر سه شخصیت محوری داستان ها پایان می یابد که ضرب المثل اول و آخر کار مرگ است را به بیننده تداعی می کند.

 

 

 

 

 
سینما

--

 
 
 
 
 
--------