آرشیف-English-پښتو-پارسی-دری

جستجو

سلام بر قامت رسای طنز امروز ما

 

 

 

 

 

جلال نورانی

برگرفته از سایت خاوران

-------------------------------------------------------------------------

26:11:2007

 در نيمهء سال 2003 يك گزينه طنز به دستم رسيد كه عنوانش «درد دل قلم» بود. بايد بگويم كه در سي سال اخير من مجموعه هاي طنز تقريبآ تمام طنز نويسان معاصر را ديده وخوانده ام و در پانزده سال اخير با نام هاي فراواني از طنز نويسان جوان و تازه رسيده برخورده ام و شماري ازطنزهاي اين عزيزان نورس و تازه نفس را در اين و يا آن نشريه خوانده ام. نيك ميدانم كه احتمالآ ده ها نام تازه نفسان طناز هنوز به گوشم نرسيده است وچشمم به آثارشان روشن نگرديده است واين بيشتر به علت آن است كه من درين سال ها در «بجلك پاي جهان» يعني كشور آستراليا اقامت دارم.
بهر حال اين را بسيار صادقانه ميگويم كه من به حيث يك فرزند خانوادهء طنز افغانستان به مجرد آگاه شدن از تولد يك طنز پرداز جديد افغانستان تبار،حالت همان فرزند خانواده را دارم كه به مجرد تولد يك خواهر يا برادر جديد، از شعف سر را از پا نمي شناسد. به همين علت من مجموعه هاي طنز واحد نظري، مسعوده خزان، هارون يوسفي، حليم تنوير، نجيب دهزاد، عظيم جسور، شفيق پيام، نصير احمد نشاط ، صادق پيكار و … را به مجرد اين كه به دستم رسيده، ابتدا بوسيده، به چشم كشيده ام و بعد به خواندن آن آغازيده ام.
… و چنين بود برخورد من با « درد دل قلم ». نام نويسنده – احسان الله سلام – برايم كاملآ ناآشنا بود. و چون كتاب را باز كردم چشمم به مقدمهء استاد لطيف ناظمي افتاد، كه خودش دوست ديرين سال من است و حرفش برايم حجت. ناظمي نوشته بود: «اينك كه مجموعه يي از نوشته هاي گوناگون طنز آلود او{احسان الله سلام} را پيش نگاهم دارم، اين اعتقاد در من قوت گرفته است كه خامهء وي ياراي آن را دارد كه وضع نابسامان جامعه اش را با چيره دستــــــــــــــــــي و با زبان غير جدي تصوير كند.(1)
بعد از مقدمهء استاد ناظمي، پيشگفتار كوتاه نويسنده را خواندم و رسيدم به جايي كه احسان الله سلام نوشته: «آرزو مندم روزگاري برسد كه در كشورمان طنز بنويسم، حتي طنز سياسي. اميدوارم شاهد فردايي در افغانستان باشيم كه هيچ طنز ننويسيم. حتي طنز سياسي!(2)
با خواندن اين دوجمله قوت ازسرم پريد. راست بگويم هيچ باور نميكردم كه اين انديشه، زادهء تفكر خود احسان الله سلام باشد. زيرا جوهر و ماهيت اساسي طنز درين دو جمله خلاصه شده است. من كه چندين كتاب به زبان هاي انگليسي و روسي در رابطه به ماهيت طنز و تئوري هاي طنز خوانده بودم، متوجه شدم كه آن چه نويسنده يي در چهار صد صفحهء كتابش آورده است، در واقع شرح و بيان چيزي است كه درين دو جمله خلاصه شده است. با توجه به اين كه حتي با يك «خوش بيني » افراطي هم رسيدن بشريت به آن «مدينه فاضله» كه در آن ديگر ضرورتي براي نگارش طنز نخواهد بود، آن قدر نزديك نيست كه عمر ما چي كه عمر نواده هاي مان هم به آن نخواهد رسيد، از احسان الله سلام خواهش مي كنم كه جاي «روزگاري برسد» در جمله اول و « شاهد فردايي باشيم» در جمله دوم را با همديگر عوض نمايد، آن گاه اين چكيده ذهن بيدار او همچون «بحر دركوزه‌» وجيزهء پر ابهتي خواهد بود در رابطه به شناخت طنز.
گزينهء « درد دل قلم » را به دقت و اشتياق خواندم و فهميدم كه اين احسان الله سلام را به مثابهء قامت استوار و برومند طنز معاصر افغانستان، بايد جدي گرفت . محبت و علاقهء من به سلام عزيز روز به روز فزوني ميگرفت و پيوسته در فكر اين بودم كه مبادا اين نخل برومند هنر طنز پردازي را گرفتاري هاي روزگار مهاجرت ، از محبوبه اش«طنز گل» دور سازد. بعد از سه سال در اكتوبر 2006 چشمانم به گزينهء دوم طنزهاي او « فردا جلسه داريم» روشن شد.
اين را هم ناگفته نگذارم كه بعد از خواندن مجموعه اول احسان سلام، يك مصاحبه او را خواندم كه در آن «سلام» به سوالات بسيار مشكل در رابطه به طنز پاسخ هاي درخور داده بود. او درين گفتگو نشان داد كه در سطح بالا، با تئوري ها، شگردها و تاريخچهء طنز، آشنايي دارد و ابزارها، وسايل وشيوه هاي آفرينش طنز را نيكو مي شناسد.
حالا كه هر دو گزينهء چاپ شدهء احسان الله سلام را در برابر خود دارم، درك ها و دريافت هاي خودم را در بارهء سلام و طنزهايش بيان خواهم كرد. من گرچه تا همين حالا كه اين سطرها را مي نگارم، احسان سلام را از نزديك نديده ام، مطمئن نيستم كه بتوانم آن محبت عظيمي را كه هنرمند يي اين طنز پرداز، در دلم كاشته است، پنهان كنم ولي با وصف آن به خونندهء سخت گير وعده مي دهم كه از كاستي ها و عيوب كوچك كارهاي او چشم نخواهم پوشيد.
احسان سلام و شناخت طنز:
عنوان فرعي بالا پر از ابهام است. خواننده خواهد پرسيد ، آيا ميخواهم اندازهء شناخت «سلام» را از طنز نشان بدهم و يا از طريق طنز «سلام»، طنز را به شناخت بياورم؟ جواب اينست هر دو را مد نظر دارم. هم اين را و هم آن را.
از زمان ارسطو تا عصر ما « طنز» را صدها گونه «تعريف» كرده اند. تعاريف قرون بسيار دورتر از ما غالبآ اينگونه آغاز مي شدند: «طنز شعري است كه ….» «اشعاري كه در آن …»
آغازگران طنزدر يونان، اريستوفان و ديگران و آغاز گران طنز در روم، هوراس، جووينال و پرسيوس با طنز به زبان شعر سر و كار داشتند و در شكل «نمايش»، به همين علت از گذشته هاي دور ما كلمات Satire و كوميدي را پيوسته در كنار هم مي بينيم. اما بعد از رنسانس كه هنر نمايش خود را از قيد «نظم» رهانيد و در قرون هفده و هژده، انواع كوميدي مشخص شدند، ما طنز تمثيلي را به نام «كوميدي طنزي» و «كوميدي انتقادي» مي يابيم و طنز نوشتاري هم به نظم و هم به نثر پديدار شدند.
با به ميان آمدن كارتون و كاريكاتور و رواج دوباره فابل ها كه شيوه ديگر طنز پردازي (با قهرماناني از ميان حيوانات) است و همچنان تهاجم طنز در ژانرهاي ادبي، داستان كوتاه و رومان و ژانر هاي ژورناليستيك، مجموع تئوري هاي طنز،ماقبل و مابعد رنسانس از اعتبار افتادند و عصر تازه يي آغاز گرديد كه به نام «تيوري قرن 18» معروف است.
قرن 19 با مدارا كردن با تئوري هاي رنسانس، قرن 16 و نئوهوراسي ها و نيوجووينالي ها و گردن نهادن به تئوري هاي قرن 18 تقريبآ بي سر و صدا گذشت. با آغاز قرن بيست با تهاجم جلوگيري ناپذير طنز، در عرصه هنرهاي ديگر، چون رقص،هنرهاي پلاستيك، سينما، ميم و … محققان ناگزير شدند تا تفسير جديد و تعريف نويني براي طنز به ميان آورند و شناخت تازه يي از طنز به دست دهند.
موج تازهء تحقيقات در رابطه به طنز، از دهه شصت قرن بيست آغاز شد و تا امروز ادامه دارد.
جالب اين است كه بهترين پروفيسوران و نظريه پردازان دانشگاه هاي بزرگ اروپا و امريكا در كتاب هاي قطور شان بعد از سبك و سنگين كردن صدها تعريف و نظريه هاي چندين قرنهء طنز، از ارائه يك تعريف جامع و مشخص طنز، اظهار عجز مي نمايند.
پروفيسورليونارد فين برگ Feinberg در كتابش Introduction to Satire نوشت: «طنز چنان هنر ظريف و متغيري است كه دو محقق نمي توانند، در رابطه به تعريف آن صد در صد هم نظر باشند» (3)

اما اين محقق، در رابطه به عناصر اصلي و اساسي طنز با ساير پژوهشگران همنظر است: « طنز غالبآ هر دو عنصر اساسي خود يعني ظرافت (خنده) و انتقاد ( Criticism ) را همراه دارد. اما اندازه و مقدار هر كدام از اين ها و نسبت و تناسب، از يك طنز تا طنز ديگر فرق مي كند. به گونهء مثال در طنز هاي جووينالي، طنز حداقل ظرافت را دارد و در طنزهاي هوراسي، حداقل انتقاد را.» (4)
پيچيده گي ابعاد، گسترده گي اشكال و قالب ها و تنوع ابزارهاي طنز سازي در عصر امروز، به راستي هم شناخت طنز را مشكل ساخته است. طنز امروز مانند يك شي اثيري در هر چيز و در هر جا، «حلول» مي كند. محقق برجستهء ديگر C.Elliott هم سرانجام به اين نتيجه رسيده بود كه، دادن يك تعريف مشخص از طنز امكان پذير نيست. به نظر او بهترين كاري كه ما مي توانيم بكنيم، اين است كه به كارهايي كه در گذشته به گونه سنتي به حيث طنز شناخته شده اند بنگريم و نمونه هاي نو را با آنان محك بزنيم. هرگاه كارهاي مورد مطالعهء ما، به اندازهء قابل ملاحظه با كارهاي قبلآ قبول شده، همانندي هايي داشتند، آن گاه ميتوانيم كارهاي نورا طنز بناميم. اما نبايد توقع داشت كه كارهاي جديد، با كارهاي كلاسيك تفاوت هاي معين خود را ندا شته باشند.(5)
در دهه شصت قرن بيستم پروفيسوران دانشگاه هاي مغرب زمين، كارزار تازه اي از تحقيقات طنز شناسي را شروع كردند و ده ها تعريف جديد به ميان آوردند. يكي از آن تعريفات اين است: «طنز عالي ترين شيوه بياني و اخلاقي هنر است و آماج هاي اساسي آن «شرارت» و «حماقت» بوده و براي ساختن طنز، ظرافت و انتقاد را بايد با هم آميخت»(6)
در دهه نود قرن بيست، پژوهشگران با درك اين كه تلويزيون و پخش نشرات از طريق ماهواره ها، جهان را به يك دهكده مبدل كرده است و رواج گسترده تر Parody كه نوعي از طنز است، در رابطه به تئوري طنز و شناخت آن، تحقيقات تازه به عمل آورده اند. درين نبشته من قصد ندارم تئوري ها و تعاريف طنز را توضيح كنم. هدفم اين است كه نشان بدهم درك احسان الله سلام از طنز چه مقدار است و با كدام ابزارهاي طنز سازي و تكنيك ها و شگرد ها آشنايي دارد و از آن ها استفاده كرده است.
مي گويند روزي محمد موسي نهمت، استاد پوهنتون كابل از صوفي عشقري پرسيده بود: «استاد، شما در اشعارتان صنايع بديعي، لفظي و معنوي را بسيار زيبا به كار ميبريد، با اين صنايع از كجا آشنا شده ايد؟»
و صوفي عشقري در جوابش گفته بود: « آغا جان مه صنايع منايع ره نمي فامم، خدا جان گپ هايي راه ده دلم مي اندازه و مه ميگم» (7)
من قويآ معتقد هستم كه مانند شاعري، براي طنز نويس شدن
«ذوق و استعداد» ذاتي كه يك دادهء خداوندي است، بايد وجود داشته باشد. در دههء چهل خورشيدي خليفه «فتح محمد وليپور» كه در قلعه فتح الله خان دكان خياطي داشت گاهگاهي عوض سوزن «قلم تار ميكرد» وچيزي مينوشت و به دست استاد علي اصغر بشير؛ مديرمسوول جريده ترجمان ميسپرد. استاد هم بي درنگ آن نوشته ها را در«ترجمان» چاپ مي كرد. طنزهاي وليپور كه شايد دوره مكتب راهم پوره نخوانده بود، بسيار زيبا و بديع بودند. اما در مورد احسان الله سلام قضيه فرق مي كند.آدم وقتي كه مقدمه هاي اورا در هر دو كتابش مي خواند، ديگر شكي برايش باقي نمي ماند كه وي
شناخت بسيار بالا از هنر طنز پردازي دارد و با شگردهاي آن آشنا است. طنزهايش را كه مي خواني قانع مي شوي كه:
1 – آن استعداد ذاتي و دادهء خداوندي ، درين نويسنده وجود دارد.
2 – سلام از اين استعداد ذاتي بسيار آگاهانه و بسيار ماهرانه استفاده ميكند.
احسان الله سلام دو مجموعه طنز خود را به چاپ رسانيده است كه اولي «درد دل قلم» و مجموعه دوم «فردا جلسه داريم» نام دارد.چون قراراست من بار بار از اين دو كتاب نام ببرم، براي اختصار و صرفه جويي در وقت خواننده (و خودم) كتاب اولي را «قلم» و دومي را «جلسه» نامگذاري ميكنم. گفتم، در مقدمه هايي كه سلام بر كتاب هايش نوشته، نشان مي دهد كه درك دقيق از طنز دارد و با تكنيك ها نيزآشنا است. حالاخواهيم ديد كه با چند شگرد و ابزار طنزسازي برخورد وي چگونه است.
صنعت مبالغه EXAGGERATION
عده يي از پژوهشگران، صنعت مبالغه را در طنز به لوكوموتيفي تشبيه مي كنند كه مجموع قطار را به حركت مي آورد. اينان بيشتر از شاعران، به طنز نويس حق مي دهند تا از اين صنعت بهره گيرد و با درشت نمايي خصلتي در آماجش ، زمينه تسخر زدن يابد. خوشبختانه براي Exaggeration فرنگي ما واژه اي داريم كه همان « مبالغه» است و حتي درجاتي براي آن قايليم. اگرپلهء مبالغه، سنگين و سنگين تر شود به «اغراق» و«غلو»هم ميرسيم. اين شگرد از سپيده دم ادبيات مكتوب وجود داشته است – در نظم و در نثر. صنعت مبالغه، به شمول اشكال سنگين وزن آن (اغراق و غلو) را در ادب كلاسيك دري فراوان داريم. اما«مبالغه» و كاربرد آن در طنز به گونهء ديگر است. طنزنويس نه كرسي فلك را وادار نميكند تا بر ركاب قزل ارسلان بوسه زده و بدينوسيله از نيفهء تنبان آقا چند دانه صله بكشد. طنزنويس به زور مبالغه با «بحر» ساختن دل تنگ آقا و «كان» ساختن دستش،آن دست را وادار به فرورفتن در جيب «آقا» نميكند تا چند سكهء خيراتي را بيرون بكشد. مبالغه در دست طنز نويس به گونهء ديگر است. با اين صنعت، طنز پرداز چنان عينك ذره بيني قوي به چشم خواننده ميگذارد كه «شبش آز» را در ميان «پوستين آقا» به بزرگي يك گوسفند چاري ببيند و «ريگ ريا» را در «كفش تظاهر» خواجه، چون خرسنگي مشاهد كند.
مي گويند مبالغه «دروغ اديبانه» است و هر قدر بزرگتر باشد « زيباتر» ميشود.
در شعر مپيچ و در فن او
كز اكذب اوست احسن او
اگر دروغ هاي شاعر، حتي«شاخدار» هايش، پذيرفتني است و مقبول، پس چرا مبالغه طنز نويس پذيرفتني نباشد؟ طنز نويس با شگرد مبالغه، يا خنده آفريني مي كند، يا آماج خود را با «تفنگ دوربين دار» درست نشانه ميگيرد، چون صحبت از «سلام» است و طنزش، پس اين صنعت را در طنزهايش جستجو مي كنم.
به نظر مي رسد كه «سلام» از مبالغه هاي مداحان چنان دلگير است و چنان گدا صفتي مديحه سرايان دلش را بد كرده كه حتي همين صنعت بسيار روا و بسيار مهم طنز – مبالغه، هم سرش بد خورده است. در طنز هاي سلام «مبالغه» بسيار كم است. اين جا وآن جا كه مجبور به «درشت نمايي» هم شده است، اندازه نگهداشته و در مصرف مبالغه «ايلا خرچي» نكرده است.
«وقتي ترجمان«الله» را به زبان آلماني برگرداند از گوش هاي قاضي نيم متر شاخ برآمد و زبانش نيم قلاچ آويزان گشت» (جلسه ص 15)
فكر نمي كنم كه احسان سلام از ترس اينكه مبادا نوشته اش با استفاده از «مبالغه» غير رياليستيك شود، از مبالغه پرهيز كرده است، زيرا او طنزهاي سمبوليك هم كم ندارد.
«سلام» و ساير طنزنويسان مجبور نيستند به يكي از مكاتب ادبي خواهي نخواهي وفادار بمانند. ليونارد فين برگ مي گويد:
«رياليزم كامل با روح طنز ساز گاري ندارد. در موارد معين استفاده از Incongruity و سرچپه سازي و ساير شگردها و تكنيك ها از لحاظ شكلي، قيافهء غير رياليستيك به طنز مي دهند»(8)
قرن ها پيش در رساله لونگينوس تذكر رفته بود كه «مبالغه هاي طنزآلود هم با اين كه حقيقت نما نيستند، به اين جهت پذيرفته ميشوند كه مي خندانند. درواقع در شادي و خنده شور و هيجاني است و مبالغه ميتواند چه به قصد تحقير و چه به منظور بزرگ جلوه دادن به كار رود و مقصود از مبالغه يكي از اين دو نتيجه است و طنز تلخ عبارت است از: مبالغه در تحقير»(9)
تناقض و تباين Incongruity
دنياي ما پر است از تناقضات. ما هر لحظه با تناقض رو برو هستيم . تناقض به گونه هاي مختلف چهره مينمايد – عدم مطابقت محتوا با قالب – صفت با موصوف – عمل با گفتار – ادعا با رفتار و … اساسآ انسان در درون خودش يك موجود متناقض است. يكي ازاساسي ترين تئوري هاي ظرافت يا خنده و پديداري «كوميك» بر پايه Incongruity استواراست.
پاول ليويس در كتابش Comic Effects نشان ميدهد كه چگونه هزاران لطيفه، بر پايه تناقض ساخته شده و روزمره چقدر وضعيت هاي متباين صحنه هاي كوميك ايجاد ميكنند. وقتي كه روي جاده مرد كلوله، با قد بسياركوتاه را مي بينيد كه دست در قول يك خانم لاغر اما با قد يك متر و هشتاد سانتي انداخته است، محال است به خنده نيافتيد. ليويس، دو«تشويش» متناقض را در گفتار اين شخص نشان ميدهد:
- داكتر صاحب پروبلم دارم!
- چي پروبلم؟
- برادرم فكر ميكند كه ماكيان است.
- چرا برش نميگي كه او ماكيان نيس.
- چرا بگويم؟ .. آخر ما تخم هم كار داريم (10)
احسان الله سلام ازنيروي شگرف تناقض وتباين، در طنز آگاهي عظيم دارد. او ميداند كه با استفاده از اين ابزار هم ميتواند نيش بزند، حمله كند و قضاوت كند و هم مي تواند ظرافت ايجاد نمايد. «سلام» تناقض و تباين را به سه شكل در خدمت طنزآفريني خود قرارميدهد:
1 - سلام با پارودي كردن اسماء و ساختن تركيبات كوميك و كاريكاتور گونه ميخواهد، كسي، چيزي و يا مؤسسه يي را در تناقض با عملش نشان بدهد: مانند «اتحاديه هنربندان» «وزارت صحت خامه» «وزارت تعطيلات عالي» «توتهء غيرت».
2 – در موارد معين در برش هايي از يك داستانش و يا در لطيفه هايش تناقض را در گفتار يا رفتار قهرمانانش وارد ميكند و يا يك وضعيت پر از تباين و تناقض را ترسيم مي كند: «رئيس انسداد مكاتب گفت: مسووليت بسته شدن مكاتب پسران و دانشگاه ها به عهدهء استادان كچالوفروش است كه حاضر نيستندتا بدون دريافت معاش خدمت كنند» (قلم ص 55)
« كريم آقا روشنفكر شعر دوست است و هميش اين بيت حافظ را زمزمه ميكند – تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد – وجود نازكت آزردهء گزند مباد – اما ضربهء شلاق، آفت كيبل و لگد ابوجهل را از جمله گزند هاي روزگار به حساب نمي آورد.
همه مي دانند كه كريم آقا، هنرشناس ماهري است و بدون شنيدن موسيقي نان از گلويش پائين نميرود اما پافشاري ميكند كه نواختن دهل و دمبك و شنيدن رباب و غيچك براي مردم افغانستان حرام است و امنيت را برهم ميزند» (قلم ص 119-120)
در نمونه بالا واضح است كه آماج سلام، آن هموطنان ريش كل، ويسكي خور و نكتايي پوش مهاجر ما، در مغرب زمين است كه از رژيم طالبان پشتيباني ميكردند.
سيمون كريچلي Critchley در مورد ساموئيل بكت گفته است: «نبوع نهفته در طنز بكت در اين است كه اول ما را به خنده مي اندازد و سپس در حين خنديدن ما را باعلامت سوال روبرو ميكند» (11)
در موارد معين، احسان سلام با ما چنين ميكند. اول ما را مي خنداند و بعد با علامت سوال روبرو مي سازد:« اگر تو بر شتر قدرت و قاطر صلاحيت سوار شوي، چگونه به اصلاح اداره و ظرفيت سازي مي پردازي؟ بي درنگ عذر آوردم و گفتم:
- عجب خودم كل و نامم زلف علي خان، من كم ظرف تا هنوز خود را اصلاح نكرده ام. مگر تو مي خواهي پشك را تحويلدار گوشت مقرر كني؟» ( جلسه ص 172)
سلام در دو حكايت كوتاه تناقض ميان «مردن» و «شفاخانه» را كه اصولآ بايد جاي شفا يافتن باشد نه مردن، ماهرانه برجسته ميكند و حتي از حديث مرگ كه كمتر با طنز سر و كار دارد، لطيفه مي آفريند. اين« لطيفه» ها اول آدم را مي خنداند، اما بلافاصله با تجسم وضعيت اسفبار شفاخانه هاي كابل آدم راغرق اندوه ميگرداند: «براي عيادت دوستم به يكي از شفاخانه هاي شهر كابل رفته بودم. متوجه شدم كه صدها پايه چهارپايي را در محوطهء شفاخانه انبار كرده اند. پرسيدم: مگر مريضان را بر روي اين چهار پايي ها ميخوابانيد؟ يكي از كارمندان گفت، نه، مريضاني كه با دو پاي شان داخل شفاخانه شده باشند با اين«چهارپا» يي ها خارج شان ميكنيم.» (جلسه ص 85)
« دو پيرمرد ، سوار بر موتر سرويس از مقابل يك بناي بلند منزل ميگذشتند. اولي پرسيد: ميداني اين تعمير چيست؟ دومي گفت: شفاخانه. پيرمرد اولي دوباره پرسيد: لوحه نداشت. چطور فهميدي؟ دومي جواب داد: نديدي كه چند موتر جنازه از آنجا خارج شدند؟» (جلسه ص 92)
دو آماج اساسي و بنيادي براي طنز- «ريا» و «حماقت» هر دو در «نفس» خود، «تباين» را نهفته دارند. «ريا كار» سعي دارد خود را، برعكس آن چه كه در «درون خود» است به «نمايش» بگذارد. طنز پرداز با نشان دادن «تباين» ميان درون و بيرون آماج خود، او را مسخره ميكند و ما را ميخنداند. در كتاب«مقدمه يي بر طنز» به اين جملهء T.S.Eliot برخوردم كه گفته است:« صورتت را بردار تا صورتت را ببينيم.» (12)
در نفس«حماقت» نيز عنصر «تباين» وجود دارد. هيچ احمقي نميداند (يا نمي خواهد بداند) كه احمق است. اگر بداند كه«احمق» است، آن وقت او ديگر احمق نيست. سعدي گويد: گر از بسيط زمين عقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هيچكس كه نادانم
3 – احسان سلام گاهي خود تباين و تناقض را موضوع اساسي داستان قرار ميدهد. مانند داستانواره «هرچيزبه جاي خويش نيكوست». قهرمان داستان در هر موقعيتي كه قرار ميگيرد، حتمآ شعري بايد بخواند.اما مشكل اين جا است كه شعر او نه تنها وصف الحال آن موقعيت، نيست كه حتي متناقض با آن «موقعيت» است. راوي داستان كه گويا هميشه با او همراه است، پيوسته او را متوجه ميسازد كه كلامش با وضعيت موجود، در تباين است.
اما«قهرمان» داستان اصلاح ناپذيراست، باز در يك جاي ديگر «دسته گل ديگري به آب ميدهد». (قلم ص ص 61 تا 67)
اما در يك طنز ديگر كه «سلام» باز«تباين» را موضوع اصلي داستان قرار داده است، اين بار «قهرمان» داستان آدم درستكار و مثبت است. اما محيط و ماحول او ناهموار و پر از فساد، ريا و دغلكاري است. اين آدم با محيط و اطرافيان خود در تضاد و جدال است و نتيجتآ خار چشم همگان است. راوي داستان ( نويسنده ) با قهرمان خود همدردي دارد و قباحت وضعيت هاي ناسالم و رذالت اطرافيان او را با تمام زشتي آن به خوبي مي نماياند، اما قهرمان «حق به جانب» او درين كشمكش ها و ناساز گاري ها با «بدان» سرانجام درمانده مي شود و شكست ميخورد و در نتيجه از «ترس رسوايي» ناچار «همرنگ جماعت» مي شود. نويسنده براي اين داستان عنوان «همرنگ جماعت» را برگزيده است .( جلسه ص ص 176 – 180)
تقريبآ اكثر پژوهشگراني كه در رابطه به «ظرافت» «كميدي» و «خنده» تحقيقات نموده اند، تناقض و تباين را يك عنصر مهم در خنده آفريني دانسته اند و يكي از تئوري هاي معروف «به وجود آمدن خنده» همين تئوري تباين Incongruity است. آرتور كوستلر در دفاع از اين تئوري ميگويد: هر زماني كه فورم و محتوا در يك حالت عدم تطابق (تناقض) قرار گيرد يك وضعيت «خنده آور» به ميان مي آيد. لباس غير معمول هميشه آدم را مي خنداند.(13)
احسان الله سلام در يك طنز ديگر «تباين» ميان نام آدم ها و شخصيت شان را موضوع طنز خود قرار ميدهد. سلام عنوان جالبي هم براي اين طنز انتخاب كرده است - «نام رستم، به از رستم». نويسنده، به قول خودش «با سر زدن به نمايشگاه نام ها و لقب ها» ما را از « نرخ شخصيت ها» با خبر مي سازد . به چند بريده از اين داستانواره نگاه ميكنيم: «همه گان رئيس دفترمان را به نام«بينا» مي شناختند. با آن كه عينك هاي ذره بيني مي پوشيد، بيچاره صدها بار در چاه بدنامي افتاد» ( جلسه ص 68)
طوريكه ملاحظه مي كنيد در اين «تباين» نام و شخصيت، با آوردن كنايه «چاه بدنامي»، سلام شگرد آيروني را هم چاشني كرده است.
و باز در همان داستانواره ميخوانيم: «شخصي برايم حكايت كرد كه دوستش «خنجر» نام داشت، اما هرگاهي كه صداي آمر اداره و فرياد عيال آتش پاره اش را مي شنيد، مثل تاير سوراخ شده، بادش ميرفت {و پنچر ميشد}
به اين لطيفه، كه ميتوان آن را وجيزه هم گفت، دقت نماييد و ببينيد كه عنصر«خنده» دقيقآ بر«تباين» استوار است:« اگر وقتش نرسيده باشد ‌{اجلت نرسيده باشد} حتي پزشك ها هم نميتوانند تو را بكشند»(14)
طعنه Sarcasm
طنز پرداز با استفاده از شگرد « طعنه» ميتواند خنده آفريني هم بكند، ولي بيشتر براي «شلاقكاري» قرباني خود، طنز نويس آن را لازم دارد. آرتور پولارد، طعنه را «كنايهء بدون رمز و پالايش» مي داند و «سلاح كند تر و خالي از سخاوت » و معتقد است كه ديگران هم آن را«نازل ترين فرم مطائبه خوانده اند» (15)
من معتقدم كه طعنه در طنز زماني به سراغ طنز نويس مي آيد، كه از «چيزي» و يا «كسي» به شدت خشمگين شده باشد. اگر كسي يا چيزي ما را مي گرياند و يا خشمگين مان ميسازد، ديگر نميتوانيم، آن را با «همدردي» مورد انتقاد قرار بدهيم. چنين كسي و يا چيزي را شايسته و سزاوار تحقير و طعنه و حتي دشنام ميدانيم.
( به مقوله دشنام يا Invective بعدآ خواهيم رسيد)حداكثر سخاوت ما در برابر«بسيار بد» چيزي جز Sarcasm نخواهد بود. در چنين حالتي حتي وقتي مي خنديم، خندهء ما هم خشمآگين است و ريشخند.
آن گونه كه لرد بايرون مي گفت: و اگر من به هر تنابنده اي مي خندم از آن روست كه از گريستن باز مانده ام.

(16) احسان سلام طنز پرداز خوشبين است. اما اين خوش بيني مانع آن نمي شود كه در موارد معين خشمگين نشود. جاناتان سويفت هم ميگفت: همچون فرزانه اي هميشه خندان من خشم خود را در قالب طنز ميريزم (هرچند بايد دانست كه من اگر ميتوانستم دارشان ميزدم) (17)
در كشور ما، نابساماني ها، ظلم ها، حق تلفي ها، دروغ، خيانت، خباثت، رشوت و … هميشه بوده و مجموع اين ناهمواري ها آماج هاي طنزهاي مان بودند و هستند. اما پديدهء طالبان و حكومت عجيب الخلقه پنج سالهء آنان چون كابوسي از سر هموطنان ما گذشت. برخي از«شهكار»هاي اين تاريك انديشان بي بديل قرون و زمانه ها ، آن قدر مصيبت بار، عصباني كننده و هولناك بوده اند كه ممكن است در هيچ طنزي نگنجند.
به گفته محققان تئوري هاي طنز، نوشتن طنز در باره ستالين، هيتلر، اتيلا و چنگيز و يا مرض سرطان و ايدز بي نهايت دشوار است.
از عصبانيت «سلام» در رابطه به اين« پديدهء عجيب الخلقه» متعجب نمي شويم. خواننده با نيش هاي زهر آگين و طعنه هاي او موافق ميشود و همنوا. طبعآ انتظار نداريم كه سلام با اينگونه طنز هايش ما را بخنداند. در اين طنزهاي جووينالي، ما سلام را در حال شلاقكاري مشاهده مي كنيم و حمله. احسان سلام ابزار«طعنه» را نيز مانند«تباين» چند گونه به كار مي بندد:
1 – با ساختن تركيبات، القاب و نامهاي مضحك، مانند پشمستان – تاج المتعصبين – ورزش گردن زني – اميرالفراريان – ملا پشم گل خان – ابو السوسمار – ماشيندارقل - تانك زي – دال آوران.
2 – Sarcasm گفتاري و كرداري.
سلام با پارودي كردن ضرب المثل و اشعار به آماجش حمله ميكند. مانند: ملا و حكومتداري – شلاق طالب به از ناز طالب – از زير لنگي بنگي برآم؛ باكم از ملاي كيبل باز نيست ؛ طعنه دال آوارا نم مي كشد؛ هوش سر بفروش و هوش خربخر؛ هوش خر بهتر بود از هوش سر؛ از ملا بلا خيزد. (قلم ص ص 129 – 130)
«احسان سلام» منظوري «يك يك رتبه علمي» را از سوي «مقامات بلند قامت چپه شاخ» چنين شرح مي دهد:
- جناب خيزك شاه از رتبه برسكار به رتبهء پالشكار.
- آقاي صابون گل از رتبهء قروتمال به رتبهء ماستمال.
- جناب كمرچنگ از رتبه چاپلوسمل به رتبه چاپلوسيار (جلسه ص 120)
يا به اين طعنه كرداري سلام نگاه كنيد: «يكي را مردم ستودند و گفتند – چاكرت هستيم، غلامت هستيم – اوهم باور كرد و ديري نگذاشت كه غلامانش را ارزان فروخت» (جلسه ص 45)
«حالي تو سر زاغ بودنه مي گيري و با اي بيقاعده، القاعده ره ميزني؟» (جلسه ص 85)
3 – استفاده از Sarcasm در سرتا سر يك طنز و بنا كردن طنز بر مبناي طعنه.
بهترين نمونه از اين دست طنزي است كه نويسنده زيرعنوان «قاعده جنگي» نوشته است. در اين طنز پر از «طعنه»، شگرد هاي آيروني و تباين و ابزارهاي ديگر را نيز مي توان ديد ، ولي طنزعمدتآ بر بنياد «طعنه» استوار است. سلام در اين طنز، دادگاهي را به تصوير كشيده كه متهمي را براي محاكمه در آن حاضر مينمايند. متهم خود را چنين معرفي ميكند:« اهلآ و سهلآ، نامم تاج المتعصبين، كنيه ام ابوالسوسمار، لقبم شيخ الجاهلان. عده يي از ارادتمندانم،
شبيح الموشان صدايم ميزنند»
در اين طنز Sarcasm كرداري را هم بسيار مي بينيم: «استغفرالله، لعنت به شيطان. در اين پس پيري دستم به خون هيچ كس آلوده نشده است، تا به حال فقط پايم آلوده شده است. بنده فقير هيچ گاهي در فكر ريختن خون كسي نبوده ام، تنها در فكر خوردنش بوده ام» (جلسه ص 153)
در اين طنز «ابوالسوسمار» و «قاضي دادگاه» هر دو نماد هاي مؤسسات معين هستند – القاعده و ادارهء بوش. و جالب است كه در اين طنز سمبوليك، احسان الله سلام، ريش هر دو طرف را با «داس طعنه» خشك مي تراشد. در اين طنز، طعنه هاي دراماتيك سلام، شكم سير كميك هم هستند:
«جناب شيخ الموشان، هنوز هم مستي شير شتر از سرت نپريده و چربي قابلي امارتي از معده ات نرفته است؟ ميخواهم پوست كنده بگويي كه به حريم مردم ما چرا حمله كردي؟
- جناب قاضي ، پوستش را خود شما بكنيد، اما متآسفانه تا هنوز تف دلم ننشسته. ياد تان باشد كه چند دفعه در گذشته ها زير بغل تان را خاريده بوديم – مگر تكان نخورديد و منتظر بوديد كه بايد پس گردني تان هم بزنيم. اگر راست بگويم ما جسارت و توان حمله بر خاك پاك شما را نداشتيم. همين«زور جوش» ها و «رامبو» هاي شما، ما را تربيه و تشويق كردند كه بياييم و به قاعده هاي شما و ديگران حمله كنيم تا يك چيزي نصيب تان شود و بعد شما به قاعده هاي ما حمله كنيد تا ما هم سرخ روي شويم. از بخت بد در اين قاعده جنگي، تنبان از ما پائين افتاد و زنجير پتلون از شما.
- جناب شيخ، لطفآ تنبان تان را بالا كنيد و بعدآ بگوييد كه چگونه و با كدام شيوه ها مردم را حاضر به خودكشي مي كرديد؟»
( جلسه ص 154)
دشنام Invective
دشنام و پرخاش يكي از سنگپايه هاي اساسي هجو است. بسياري ازمحققان آن را شگرد يا ابزار مناسبي براي طنز نميدانند. اما شماري از پژوهشگران آن را يكي ازتكنيكهاي مهم طنز شمرده اند و استدلال ميكنند كه اگر «آماجي» شايسته و سزاوار دشنام باشد، طنز پرداز را باكي نيست كه در موارد معين از اين ابزار كار بگيرد.
آرتور پولارد تآكيد مي ورزد كه يك طنز نويس خوب و مؤفق بايد حتمآ با قضاوتي كه ميكند، خواننده را با خود همراه سازد، يا حداقل خواننده او را حق به جانب بشمارد. پولارد مي گويد: «خشمي كه در طعنه و ريشخند مهار مي شود در پرخاش و هتاكي غليان ميكند» (18)
پولارد جملاتي از طنز جوينوس را مي آورد: «جرآت ميكني كه فردي چون وان را باز خواست كني، وقتي كه خودت رذيلانه سلطنت را به حراج گذاشته اي؟(19)
پروفيسور فين برگ در «مقدمه يي بر طنز» مي نويسد: «بسياري از طنز نويسان در كاربرد دشنام Invective مهارت داشته اند. جووينال، سويفت، درايدن، پوپ، بايرون، ساموئيل بتلر (اول)، چارلز چرچل، امبروس بريس، مارك تواين و …همه اين صنعت را به كار برده اند.»(20)
نور تروپ فراي دشنام را يكي از اشكال طنز دانسته و ميگويد، ما لذت ميبريم، وقتي ميشنويم،مردم نفرين ميكنند و يا كفري ميشوند. (21)
در طنزهاي خشمگينانه و جووينالي واقعآ ما اين شيوه را داشته ايم. مگر عبيد زاكاني نگفته بود: « خواجگان و بزرگان بي مروت را به ريش تيزيد»
« دختر خطيب در نكاح مياوريد تا ناگاه خركره نزايد» « تخم به حرام اندازيد تا فرزندان شما فقيه و شيخ ومقرب سلطان باشند» (22)
يغماي جندقي در بسياري از اشعار خود كلمه«زن قحبه» را به كار برده است .
رونالد پاولسون معتقد است كه:«طنزخشمگنانه است ولي خوشبين. طنز نويس باور دارد كه مردم روزي خباثت و شيطان را شناسايي درست خواهند كرد»(23)
احسان الله سلام ، به آن چه كه «بسيار بد» مي داند، به چندين شيوه حمله مي برد. يكي از شيوه هاي او، نامگذاري هاي تحقير آميز و حتي دشنام گونه است. مانند: شيخ الجاهلان، چركستان، دليل الجاهلين، شيخ الكفتار، ملا پشم گل، ابوالجفنگي، شاگرد ابن ملجم، ابوالپشم، دولت النجاسات، پشمستان، شيخ الموشان و گل آغاي سبك مايه.
در«اناتومي طنز» مي خوانيم: «نامهاي تحقيرآميز و به كاربرد نامهاي مسخره براي آدمهاي طنز، يك شگرد طنز است. اما اينگونه نامها، تنها در زبان اصلي طنز نويس قابل درك اند. ادوارد براون نيز دركتابش هنگام معرفي«سفرنامه حاجي بابا» ناچار شده است، تعدادي از نامها را ترجمه كند – مانند ميرزا احمق، نامرد خان، ملانادان و… در«مفتش» گوگول هم نامهاي برخي ازقهرمانان مسخره آميز است» (24)
استفاده از Invective (دشنام) در كارهاي سلام بهمين نامگذاري ها خلاصه نمي شود. در برخي از وضعيت ها و موقعيت ها نيز ما رنگي از اين شگرد را مي توانيم ديد:«خدا ميداند، اگر در اين دنيا، آدمك هاي ابليس روي نمي بودند و جهان از وجود مبارك رياكار و ستمكار پاك ميبود، حافظ، مولانا و بيدل و ديگران چيزي براي گفتن مي داشتند يا نه؟» (جلسه ص 131)
«روزي كه با فتواي ملاي كوردل و مولوي زردريش مدرسه بصارت بسته شد و طويله جهالت گشوده شد …» (جلسه ص14)
«آري« گو»ي آلماني راست ميگفت. رويش را بوسيدم، سالگرد تولدش را تبريك گفتم. اين تازي بيدم باردوم هجده ساله شده بود» (جلسه ص 26)
برخي از دشنام هاي سلام كنايي و غير مستقيم هستند:
« - از جمله قسم خورده هاي « ششدرك» كابل نبودي؟
- ني بابا، ما اولاد پدر خود بوديم» (قلم ص 86)
« يكي از آن ميان كه مادرش در وقت زاييدن او روي شيطان را ديده بود، غر زده گفت: - ايمان نداريد ، ريش نداريد، ديگر چه مي خواهيد؟» (قلم ص 136)
دقيقآ ميتوان درك كرد كه «سلام» شگرد «دشنام» را مانند طعنه، آيروني و. . . آگاهانه به كارگرفته است. مگر خودش در مقدمهء «قلم» نمي گويد: «و بدان كه در اين روزگار خرسواري حديث درشت در خور گوش كر است» ؟ (قلم ص 12)
كوچك سازي و استهزا Irony
آيروني متداول ترين و عمده ترين ابزار طنز پردازي است حتي فرهنگ بزرگ انگليسي world Book طنز را چنين تعريف كرده است: « طنز اثري است كه در آن از Irony و يا Sarcasm استفاده شده باشد و بعضي رفتارهاي آدميان را مورد حمله قرار بدهد» (25) كه البته تعريف ناقصي است اينكه « طنز» را در زبان فارسي براي همان Satire پذيرفته ايم تا حدودي تازه است. در گذشته فكر ميكنم محققان فارسي زبان گاهي براي ترجمه برخي از اصطلاحات مشكلاتي داشته اند.
محقق بزرگوار ايران داكتر حلبي در كتابش «تاريخ طنز و شوخ طبعي» Irony را طنز ترجمه كرده است. حتي ميگويد:« دو نوع طنز در ادبيات ميتوان سراغ كرد، طنز لفظي Verbal Irony و طنز ساختاري Structural Irony» (26 )
البته ايروني لفظي و ايروني ساختاري را بعدآ خواهيم ديد، اما مسلم است كه هيچ محقق ايراني، آيروني را فعلآ طنز نميداند بلكه ابزاري ميداند براي ساختن طنز.
اگر در ترجمهء EXAGGERATION مشكلي نداريم و در زبان دري آن را مبالغه ترجمه ميكنيم، متآسفانه در يافتن اصطلاح دقيقي در فارسي براي آيروني اشكال جدي وجود دارد، زيرا كلمات متعددي را هر كسي به ذوق خود در فارسي به جاي آن ميگذارد.
محقق برجسته ايراني داكتر حسن جوادي نيز متوجه اين مشكل شده است. او ميگويد: «در زبان فارسي تجاهل عارف، كنايه، طعنه، استهزا، كم زدن را معادل آن {ايروني} قرار داده اند. ما در زبان فارسي بهتر است آن را «كنايه طنز آميز» بناميم.» (27)
شايد معادل دري پيشنهادي داكتر جوادي - «كنايه طنز آميز» براي Irony فرنگي، اصطلاح بدي نباشد ، اما من با درك اينكه انبوهي از اصطلاحات دري در موقعيت هاي متفاوتي كه در طنز پديد مي آيند، ميتوانند برابرنهاد آيروني باشند، ترجيح ميدهم خود «آيروني» را كه در تمام زبان هاي اروپا معمول است، به كارببرم. ببينيد، در طنزهاي مختلف آيروني ميتواند، اين چيزها باشد: كتره – كنايه – كم زدن – تحقيركردن – تسخر زدن – مسخره كردن – خودرا قصدآ گول انداختن – دست انداختن – سبك كردن – خوار كردن – افشاء كردن – كوچك كردن - استهزا – ريشخند كردن – بي ارزش كردن – زبون ساختن – رسوا كردن – و …
حالا كه صدها كلمه مغولي، تركي، هندي، عربي، انگليسي، روسي، لاتيني، يوناني و . . . مانند «تانك» و «بولدوزر» به زور وارد زبان ما شده اند، قبول اصطلاح آيروني فكر نميكنم «سچه گي» زبان ما را زياد صدمه بزند.
آيروني آن ابزار نيرومند و مهم طنز است كه حتي ميتوان آنرا «موتور طنز»خواند. متوجه هستيم كه آيروني جدي هم وجود دارد وحتي در تراژيدي  نيز ميتوان آيروني را مشاهده كرد. وقتي امام خميني به امريكا لقب « شيطان بزرگ» را «اعطاء» فرمود ، بار آيرونيك كلمه«بزرگ» دركنار شيطان را ميتوان بخوبي حس كرد. بهر حال ما از آيروني در طنز صحبت مي كنيم –در طنزهاي احسان الله سلام. در طنز ما چندين شكل آيروني داريم. آيروني گفتاري، ايروني كرداري، آيروني ساختاري، آيروني موقعيت و آيروني مستقيم و غير مستقيم .
ديويد فوركاستر ميگويد كه در آيروني گفتاري، طنز پرداز با دادن القاب ، صفت ها وخصلت ها به «قرباني» خود حمله ميكند. اين حمله گاهي نرم است و قرباني در مقابل لبخند مي زند ، يا حداقل تظاهر مي كند. كه از«شوخي» نويسنده زياد عصباني نشده است. ولي اگر قرباني بسيار خشمگين ميشود، در چنين حالتي خواننده درك ميكند كه نويسنده قصد آيروني نداشته، بلكه در اينجا Sarcasm مطرح است. گاهي مرز بين آيروني و «طعنه» بسيار باريك ميشود. به همين علت در دكشنري هاي قرون 16 و 17 انگلستان Irony و Sarcasm , را يكسان معني كرده بودند.(28‌)
آيروني گفتاري و (آيروني رفتاري) نيز به دو شكل عرض وجود ميكند: - دادن القاب تحقيرآميز (يا ترسيم يك عمل تحقير آميز) و يا برعكس دادن يك لقب ظاهرآ افتخار آميز (يا عمل ظاهرآ افتخار آميز) به كسي و يا چيزي.
اگر ما كسي را كه نميتواند جو دو خر را تقسيم كند «جامعه الكمالات» خطاب ميكنيم، در اينجا آيروني مطرح است. كتاب «رستم التواريخ» تآليف محمد هاشم آصف را وقتي ما امروز مي خوانيم به نظرمان بسيار طنزآميز جلوه ميكند. زيرا نويسنده براي بي خاصيت ترين، بي تدبير ترين و بي كفايت ترين پادشاه صفوي يعني سلطان حسين صفوي،القابي چون، «خلاصه ملوك» و «فخر سلاطين» داده و قبيح ترين اعمال او را طوري ستوده كه گويي از حماسه اي ياد آوري ميكند: « آن خلاصه ملوك چون زن جميله و ماه طلعتي را ميديد، شوهر آن زن فورآ به طريق شرع انور زنش را مطلقه ميساخت. شاه جمجماه با آن ماه پيكر فورآ جماع خسروانه ميفرمود و بعد او را مطلقه فرموده روانه خانه شوهرش مينمود» (29)
در طنزهاي«سلام» هر دو شكل آيروني گفتاري را ديده ميتوانيم: «توته غيرت» «ابريشم نفس» «موش افگن تفنگيار» «جهانيان چربو زده» «كشور استخوان پرور ما» «محله وزيراصغر خان» « قصر دلربا» «چورستان» « چورغندي» «چور خم» « صبري گل جگر سوخته» « اكبر خشك روده» و ده ها نام و لقب ايرونيك «سلام»، هم ظرافت مي آفرينند و هم سيماي دقيقي از «آماج‌» او ترسيم ميكنند. احسان سلام وقتي كلمه «جناب» را قبل از نام « شيخ الجاهلان» مي آورد و يا مينويسد: «اگر … جهان از وجود مبارك رياكار و ستمكار پاك مي بود»، ما ميدانيم كه«جناب» و «وجود مبارك» چگونه، ايرونيك، در طنز عمل مينمايند. برخي از آيروني هاي «سلام» مستقيم است: «اگر بجاي پنج هزار سال تاريخ، پنج طياره مسافربري آريانا و يا پنج تشناب عصري در كابل مي داشتيم، در وقت ضرورت بيني مان پيش تاريخ بريده نميشد.» (جلسه ص 102)
ولي آيروني هاي غيرمستقيم او كارا تر و گزنده تر عمل ميكنند: « در اين روزگار كمتر دلي ميتوان يافت كه از عشق مردم خالي باشد. به ويژه، صاحبدلاني كه پشك وار مردم را با زبان عطوفت مي ليسند و با دندان محبت مي جوند» (جلسه ص 40)
فكر مي كنم لازم به توضيح نباشد كه«سلام» در اين برش انتخابي من چقدر هنرمندانه توانسته است با كلمات «صاحبدلان» «زبان عطوفت» «دندان محبت» و بعد با «مي ليسند و ميجوند» يك ايروني رفتاري زيبا آفريده است.
سلام براي توصيف خصوصيت و ترسيم سيماي «قهرمان» داستانش نيز از آيروني كار مي گيرد:« وقتي به طرف وزير ديدم، گوشهاي پهن و افتاده اش نشانه تيز هوشي او بود و از رخساره هاي گوشت آلودش معلوم ميشد كه آدم جدي و پر معلوماتي است» (قلم ص 15)
سلام كلمات و تركيبات را بسيار آگاهانه به كار مي گيرد. وقتي او «تيزهوشي» وزير را با «گوشهاي پهن و افتاده او» ارتباط ميدهد تنها هدفش خنده آفريني نيست. او اين «تيزهوشي» وزير را در آخر داستانش لازم دارد تا با آن گره اصلي را باز كند. آري اين جناب وزير «تيز هوش» فراموش كرده است كه هنگام نوشتن كلمهء «كوپون» - «پو» ي وسط كلمه را بنويسيد و نتيجتآ سبب شده است كه چنان يك موقعيت و وضعيت آيرونيك بيافريند كه مسلمان نبيند و كافر نشنود. به اين موقعيت آيرونيك توجه كنيد:
« - جانم ، گپ را دراز نكن، از اين معامله بگذر كه رسوايي دارد.
- مدير صاحب، ما كه رسوا شديم، هيچ! شما از چه ميترسيد؟
- لاحول ولا… او قربانت شوم! ما در وقت جواني و بچه گي خود ا ين كار را نكرديم، در اين پس پيري با اين شقيقه سفيد عزت خود را در بدل يك امر وزير بفروشيم؟
مدير با اداي هر كلمه چون برگ چنار ميلرزيد و پا فشاري من در موجوديت همكارانش او را بيشتر عصباني مي ساخت.
هرچه فكر كردم، نتوانستم بين امر وزير و عزت مدير رابطهء برقرار كنم. وقتي مدير ديد كه از شقيقه سفيدش دست بردار نيستم. آه سوزاني كشيد كه از گرمايش ديگ شلغم پخته ميشد و بعد رويش را گشتاند و آهسته گفت:
- مامور صاحب، بعد از رخصتي مامورين بياييد، انشاءالله امر وزير صاحب را اجرا ميكنم»
در ا ين طنز كه «سلام» آن را با ابزار آيروني گفتاري، رفتاري و موقعيت ساخته است بر «عدم دقت» آمران و «اطاعت بي چون وچراي» ما دونان تسخر ميزند. آري «تيزهوشي» جناب وزير اين صحنهء دراماتيك، كوميك و خفت بار را به ميان مي آورد:
« - او بي خبر،كجا مي گريزي، باش كه به مرادت برسي، صبر كن تا امر وزير را اجرا كنم …
- او مدير صاحب، عقلت به جاي است؟ وزير نگفته كه در روز روشن پتلونت را بكش و به ناموس مامورين  تجاوزكن…» ( قلم ص ص 14 تا 19)
اولين كسي كه آيروني رفتاري را به نمايش گذاشت، سقراط بود.
 سقراط هنگامي كه مي آمدند و سوالي را در برابرش قرار ميدادند، خود را به بي خبري ميزد. و عوض دادن جواب، سوال هاي ديگري را خودش از پرسندگان مي پرسيد. آنان به سوال هاي سقراط پاسخ ميدادند و بعد از مقداري گفتگو، متوجه ميشدند كه همان سوال شان كه از سقراط پرسيده بودند، حل شده است.اين شيوه تجاهل عارفانه سقراطي به نام آيروني سقراطي Socratic irony معروف است. «سلام» ايروني سقراطي هم دارد. در يك داستانش او ابتداء اين جمله را از زبان «ولسوال انقلابي» به خواننده ميدهد:« - اوساده ! تو از سر و بيخ انقالب خبر نداري، اگه اين خس و خاشاك از سر راه ما پس نشه ، به جامعه شگوفان نميرسيم». اين جمله را ولسوال به آشناي سابق خود ميگويد، اما زماني كه نوبت تصفيه اين آشناي سابق فرا ميرسد، وي اين آيروني سقراطي را بر زبان مي آورد: « دقايقي بعد جاروكش هاي انقلاب آمدند و مرا نميدانم كه خس بودم يا خاشاك ، به زباله داني انقلاب انداختند.»‌ (قلم ص ص 79 ، 83)
اين بحث را با يك آيروني زيگموند فرويد به پايان ميبرم كه در نامه يي به يك دوستش بر كوتاهي و پر جنجال بودن زندگي تسخر زده است :زنده گي مثل تنبان يك كودك است: كوتاه و پر گه …
احسان سلام و پارودي Parody
  Parody و پارودي نويسي را يكي از شيوه هاي طنز نويسي ميدانستند، ولي حالا پژوهشگران پارودي را يكي از انواع طنز به شمار مي آورند. اين شكل بسيار مهم طنز از خود تاريخي دارد كه سر به يونان قديم ميزند و تيوري هاي ويژه خود را هم دارد و خود پارودي حالا انواع و اشكال مختلف دارد و مانند خود «طنز» در تمام رسانه هاي گروهي راه يافته و در انواع هنرها حلول ميكند. براي پارودي در زبان هاي مشرق زمين اصطلاحي وجود ندارد و همه آن را«تقليد مسخره آميز كردن» معنا ميكنند، اما در زبان هاي مغرب زمين – انگليسي روسي، فرانسوي، آلماني و … همه، اصطلاح پارودي را يكسان به كارمي برند، البته با اندك تفاوت در املاء. چون بحث پارودي بسيار وسيع است و اشكال و تئوري هاي آن فراوان، من كتاب مستقلي در رابطه به پارودي نوشته ام كه به زودي آن را آمادهء چاپ خواهم ساخت، لذا در اينجا از تفصيل بيشتر مي گذرم.
فعلآ پارودي را معرفي ميكنم:«هرگاه كسي يك شعر معروف، داستان معروف، سبك معروف را به شكل كوميك، ظريفانه، مضحك و طنزآميز تقليد كند اين اثرش پارودي است» يعني پارودي ، اثري است كه با خواندن يا ديدن آن، آدم فورآ به ياد نسخه اصلي مي افتد. وقتي ذهن آدم، فورآ متوجه شباهت شكل «اثر تقليد شده» با نسخه اصلي ميگردد و تفاوت (محتواي) هر دو را مشاهده و يا درك ميكند، به خنده مي افتد. در اينجا دادن مثال ها از ادبيات جهاني سخن را به درازا ميكشاند. و من صرفآ از پارودي هاي زبان دري گپ خواهم زد. بهترين پارودي هاي زبان دري را عبيد زاكاني دارد.
«موش وگربه» زاكاني كه تقليدي است از سبك ادبيات رزمي و حماسي شاهنامه نويسان، بسيار معروف است. رساله صد پند او تقليد مسخره آميز از پند نامه ها و رساله اخلاق الاشراف او تقليد سبك آثاري است كه در اخلاق وحكمت نوشته شده بودند.
طنز نويسان ايراني با تقليد سبك بوستان و گلستان سعدي طنزهايي آفريده اند. كتاب«التقاصيل» فريدون تو للي بهترين نمونه اينگونه پارودي است. پارودي كردن اشعار معروف ادبيات كلاسيك، در نشريه هاي طنزايران و افغانستان رواج فراوان داشت. در اواخر دهه چهل نگارنده نيز پارودي هايي براي جريده «ترجمان» نوشته بودم. از جمله يك مناجات به تقليد سبك خواجه عبدالله انصاري، چند حكايت به سبك سعدي. در يك پارودي به تقليد كتابهاي جغرافيا، «جغرافياي زن شليته» را نوشته بودم و در آن حدود اربعه، آب و هوا، پيداوار و صادرات و واردات يك «زن شليته» را توضيح كرده بودم. احسان الله سلام در دو مجموعه طنزي خود، پارودي هاي فراوان دارد.
احسان سلام چندين گونه پارودي سازي مي كند:
1 – پارودي كردن اسماي خاص، نام محلات، مؤسسات و حتي نام ممالك مانند:« وزارت صحت خامه» «وزارت مداخله» « محلهء وزير اصغر خان» « قصر دلربا» «ملل متحير» «چورغندي» «چورخم» « چوربولدك» «اتحاديه هنربندان» «چتاق وزارت خارجه» « وزارت حضور خارجه».
لازم به تذكر نيست كه هر كدام از اين نامها شكل «پارودي شده» و يا صورت «پاروديك» اشخاص، مؤسسات و محلات معيني هستند كه ما مي دانيم .از اين نامهاي پاروديك، «سلام» هم در طنزي كه سرتا پا پارودي است استفاده ميكند، و هم در طنزهايي كه در مجموع پارودي نيستند. طبعآ ميدانيم كه با «پارودي كردن» نامها،«سلام» ميخواهد به نوشته اش رنگ «آيرونيك» بزند و يا« طعنه » بزند.
2 – پارودي كردن اصطلاحات و ضرب المثل هاي معروف: «سلام» با پارودي كردن اصطلاحات و ضرب المثلها، هم قصد شوخي و ظرافت آفريني دارد و هم حمله ميكند. به نمونه هايي از اين دست در كتابهاي سلام اشاره ميكنم:
« زر زر ني زرد آلو»«خرخر ني خربوزه» « اگر تانك داري بانك داري»«ايكه دستت ميرسد فرقي شكن»«آتش بس نكرده جنگ نميشه» ‌«جگر شير نداري قاچاقي به اروپا مرو» «زيرپايش تانك آزار نمي بينه» «احتجاج ما در اخراج است» «قدر امنيت كسي داند كه در امارتي گرفتار آيد» « شلاق طالب به از ناز طالب» « پشتش بوي شلاق ميته» « دزد در بر خود راكت داره » « كاره چپاتي ميكنه، لافه امير ميزنه»
3 – پارودي كردن اشعار معروف:
احسان سلام اشعار معروف را هم به شكل «پاروديك» دوباره سازي ميكند و هر كدام را مطابق روحيهء هر طنز، چاشني نوشته هايش ميسازد. پروفيسور فين برگ مي گويد: «بر طبق قاعدهء پارودي، «نسخه اصلي» - كه از روي آن پارودي ساخته مي شود، بايد معروف و شناخته شده باشد.» (30)
احسان سلام، از اين قاعده اساسي پارودي سازي، آگاهي دارد. وقتي شعر پاروديك او را ميخوانيم، به آساني به ياد « نسخه اصلي» مي افتيم. به چند نمونه از اين دست توجه نماييد:
سياهي عاقل نيايد به كار
دو صد مرد بنگي به از صد هزار
××××××××××××××
باكم از ملاي كيبل باز نيست
طعنه دال آورانم مي كشد
××××××××××××××
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با آلمان مروت با آمريكا مدارا
××××××××××××××
دشمن خر پول بلندت مي كند
بر زمينت ميزند بي پول دوست
××××××××××××××
پول به دست آور كه فخر اكبر است
از هزاران علم دالر بهتر است
××××××××××××××
وطن آنجاست كازاري نباشد
خري را با خري كاري نباشد
××××××××××××××
گلا، تا تفنگي نگيري به دست
به جاي پلنگان نبايد نشست
××××××××××××××
فلك آن مادري را برتري داد
كه تقديرش به دست ريش بنوشت
بر آن مادر سر و كاري ندارد
كه در عصر فضا بي چادري زيست
××××××××××××××
غير از تك بيت ها و رباعي ها، احسان سلام، غزل معروف حضرت مولانا را نيز پرودي كرده كه مخاطب سلام در اين غزل امريكاست. من صرف مطلع اين غزل را مي آورم:
بي روميان به سر شود ، بي تو به سر نمي شود
ناف تو بوسد اين لبم، جاي ديگر نمي شود
( جلسه ص ص 75 – 76)
4 – پارودي كردن پند نامه ها:
«سلام» مانند عبيد زاكاني، سبك پند نامه ها را تقليد كرده و پند هاي پروديك ساخته است .
«از ترس هميشه بترسيد، زيرا ترس برادر مرگ است. چون مرگ حق است، پس ترس هم برادر حق است. گذشته از اين، اگر آدم بترسد، هر كس دوستش دارد»
«بهتراست، مرغ تفكرتان دو لنگ داشته باشد، تاخروس تعصب اذيتش نكند.» ( جلسه ص ص 55)
در «مقدمه يي بر طنز» ميخوانيم:
«هيچ جنبه يي از مسايل اجتماعي از «پارودي شدن» مصئونيت ندارد. يك پارودي نويس انگليسي، هنري لابوچر حتي سرود ملي انگلستان را پارودي ساخته است. همين گونه امبروس بيرس Ambrose Bierce سرود ملي امريكا را«پارودي» ساخت» (31)
احسان سلام ژانرهاي ژورناليستيك چون، خبر، مصاحبه، اعلاميه، اطلاعيه، اعلان و… را نيز تقليد كرده است و در هر زمينه شكل طنز و پاروديك آن را به وجود آورده است. سلام شيوه قانونسازي را با ارائه مواد قانوني پاروديك – تقليد كرده و حتي در يك طنزش «نهضت استخواني» (قلم ص 171 تا ص 187)

شيوه گردهم آيي گروهي را كه يك حزب يا سازمان اجتماعي ميسازند، تقليد نموده است . در اين پارودي، گروهي در يك خرابهء متروك ( نه يك تالار) جمع شده اند تا «نهضت ملي گدايان افغانستان» را تاسيس نمايند.
ابتكارتحسين برآنگيز سلام در پارودي سازي، آدم را به تعجب مي اندازد. حتي« كهنه زري كو» و گدا نيز از چشم تيزبين او«خطا» نخورده اند و با تقليد شيوهء آنان ببينيد چگونه زيبا، پارودي سازي مي كند:
-« ريش كهنه، پكول كهنه، كلهء كهنه داريد مي خريم!
– راديو، تلويزيون، ويديو، كامره، … داريد مي شكنيم!
- كتاب مجله و روزنامه داريد، مي سوزانيم
- دالر، مارك، افغاني، طلا و نقره داريد مي دزديم!
- لنگي ببريد، لنگي …» (قلم ص 89)
و اما «گداي» احسان سلام خوب سياستمدار است. او هر دري را كه براي گدايي مي كوبد، مي داند كه چه بخواهد تا مردم برايش «خير كنند».
«الله خير كنين بيادرا!!
پودري هستم شيركي هستم، شو و روز خراب و تراب ده كنج خانه افتاديم، خدا بي كوكنار تان نكنه. دعا مي كنم قاچابرتان به خير و خوبي از سرحد بگذره، از همو پودرك ها و شيرك هايي كه به كلانا ميتين، يك مثقال خير كنين مسلمانا …!
او وطنداراي شخ كلهء پوچكپران!
بي مين هستم، بي راكت هستم. مرميي شو و روز خوده ندارم، دعا ميكنم يك دقه بي پسلگد نشين، الهي داغ « دي . دي . آر» ره بنينين، از همو كلاشينكوفك هاي زير انبارتان دو سه ميلك خير كنين او قوماندانايم!
هاي طرفدارك هاي آزادي بيان! بي صدا هستيم، بي نوا هستم، قلمايم ده خانه بي نوك و بي نيچه افتادن به يك قطره رنگ محتاج هستم، خدا بي نوك و نيچهء تان نسازه، سانسور، سانسور خورده، جان ده جانم نمانده، اگه يك كاسه گك شلهء شكيباني داشته باشين، خير كنين بيادراي زبان دراز» ( جلسه ص 190 تا 192)
من آگاهي دارم كه شاعر گرانقدر داكتر سميع حامد، تصنيف چندين آهنگ معروف افغاني را بسيار زيبا « پارودي» كرده است و همچنان منظومه بي بديل استاد واصف باختري - «بيان نامهء وارثان زمين»، يكي ازبهترين «پارودي « هاي زبان دري است كه به شيوهء High Burlesque سروده شده است
نجيب الله دهزاد نيز با تقليد سبك خبر، اعلان، مصاحبه، و حتي سبك نامه هاي عاشقانه و نامه پدر به فرزند – پرودي هاي زيبايي آفريده است. پارودي هاي شفيق پيام را هم ديده ام.
احسان الله سلام در ميان طنز پردازان افغان نخستين نويسنده اي است كه شيوه هاي بسيار متنوع را در پارودي سازي، آزموده است. هربرت ريچارد سن معتقد بود كه پارودي نويس بايد هنرمند، منتقد و شاعر باشد و توانمندي آن را داشته باشد كه با ساختن پارودي تحسين خواننده را بر انگيزد» (32)
و چنين است احسان الله سلام خود ما.
« سلام » و لحن طنز
لحن طنز آميز در طنز پردازي اهميت به سزا دارد. طنزنويس وقتي طنزش را در برابر ديگران ميخواند، با تون صدايش، لهجه و پست و بلند كردن صدا، امكانات زياد دارد تا لحن طنز خود را مؤثرتر گرداند. براي مؤثرتر كردن لحن نويسنده هنگام چاپ كتابش، تكنالوژي كمك ميكند. برخي كلمات را مي توان پر رنگ تر و يا با خط متفاوت و خوابيده چاپ كرد تا خواننده متوجه كنايه ها، طعنه ها و در مجموع لحن طنزآميز نويسنده شود.
ناخنك ها و علامه هاي ندائيه، سواليه و غيره نيز مؤثريت خود را دارند. اما طنز نويس توانا، جملات خود را زيبا مي بندد، در انتخاب كلمات دقت مي كند، از ابزار هاي خنده آفريني ماهرانه تر بهره برداري مي كند و نتيجتآ چنان لحني به نوشته خود مي دهد كه خواننده آن را به راحتي «مي شنود» و از طنز لذت ميبرد. به قول رونالد پاولسون :« ساختمان طنز با لذات مي تواند محسوس باشد. لحن طنز بايد مستقل از شكل عمومي اثر، قابل درك و شناخت باشد.» (33)
نويسنده چگونه ميتواند، «لحني» را كه لازم دارد، به نوشته اش بدهد؟ – جاناتان كالر مي گويد: نويسنده با استفاده از صنايع لفظي و معنوي، چون استعاره، كنايه، مجاز مرسل و مهمتر از آن از «همگوني آوايي» كلمات و تكرار «يك همخوان» لحن خود را بايد تثبيت كند. (34) اين گفته هاي «كالر» شبيه نظريه هاي ادبي wallace Martin است: «نويسندگان اغلب آشكارا ميگويند كه نبايد داستان هاي شان را به ديدهء ظاهر نگريست. در سنت ادبي و زبان روزمره نامهاي گوناگوني براي تباين ميان گفته و معنا وجود دارد…. روايت نويسان اغلب چيزي مي گويند و چيز ديگر مراد مي كنند» (35)
وقتي كه در زمان خميني، دانشجويان سفارت امريكا را اشغال كردند و ديپلمات هاي امريكايي را گروگان گرفتند و سفارت امريكا را - « انه جاسوسي» خواندند – اين «مجاز مرسل» را رسانه هاي گروهي ايران، هزاران بار تكراركردند. براي دادن «لحن» بسيار ضد امريكايي به تبليغات خود، اين لقب «لانه جاسوسي» مورداستفادهء فراوان قرار گرفت.اما طنزنويسي چون جورج اورول، وقتي در كتابش زير عنوان (1984)، براي وزارت پوليس لقب «وزارت عشق» و براي وزارت مطبوعات لقب «وزارت حقيقت‌» را انتخاب مي كند، ما متوجه مي شويم كه «اورول» قصد دارد، «لحن» طنز اثر خود را تثبيت كند.(36)
احسان سلام به طنزهايش بسيار استادانه و ماهرانه «لحن» طنز آميز مي زند. او براي اين كار از هرفرصت، هر امكان و هر ابزاري استفاده مي كند. با كنايه هايش - «او توته غيرت … !» « … او ابريشم نفس! »، « خوانندهء باريك دل و دبل انديش» با مجازهاي مرسل - « چارپايي امارت»،« اداره كفن دوزي امارت» ، « جاروكش هاي انقلاب »، لحن طنز ايجاد ميكند.
«سلام» نيك مي داند كه مردم ما هنگام تآثر و در حالات غم انگيز چه لحني دارند و هنگام شادي چسان در صحبت هاي شفاهي شان دفعتآ «همگوني آوايي» و پارودي سازي شفاهي كلمات موج مي زند، بريم نان مان بخوريم، بريم يك چكر مكر بزنيم . پس خودش (سلام) نيز اين كار را مي كند: « … وبه انگيزه ها و منگيزه ها انديشدم » به اين «همگوني آوايي او دقت كنيد: «اين جماعت سوار برانديشه هاي نازك و خيالات چابك ، چنان ازجابلقاي تعلق به جابلساي تملق مي تازند كه…»(قلم ص 163)
و يا : «با جگر دريده و گرده كفيده خبر شديم …» « تا توانستم گزينه يي از تعريفات و معريفات دست نخورده را در باب مردم جمع آوري كنم . براي آن كه مردم، مردمداران، مردمخواران از نتايح اين بدو بدوهاي عالمانه بي نصيب نگردند، چكيده ها و مكيده هاي آن را پيشكش ميكنم» ( جلسه ص 42).

«سلام» ميداند كه مردم ما وقتي شاد اند، خيلي مزهء شان ميدهد كه «ك» تصغير را به هر اسمي بچسپانند وبگويند – قندولك، شرينك، نازدانه گك و حتي گاهي بگويند: به اجازه تان برم همي نمازك خوده بخوانم.
«سلام» نيز كه مزه دهن مردمش را مي فهمد، مي گويد: «هاي شوقي گك هاي بازارآزاد!… او مدافع گك هاي حقوق بشر! اوغمخوارك هاي دموكراسي!… هاي طرفدارك هاي آزادي بيان …!» ( جلسه ص ص 191 –192)
سلام مي داند كه با استفاده ازجناس ميتوان ظرافت آفريد. «… و كشور هم در حال ترقيدن يا ترقيدن است» ( قلم ص 88)
« درين اوضاع سلاته مانند كشور كه مردم ما مثل «ماليده» زير مشت هاي آشپزان بي سويه « ماليده» ميشوند…» (قلم ص 173)
سلام ميداند كه در فرهنگ مردم ما (و شايد اكثر مردمان روي زمين) استفاده از ضرب المثل ها رواج فراوان دارد. بسياري از ضرب المثل هاي كنايه آميز و اصطلاحات ظاهرآ هزل گونه را مردم بي محابا به كار مي گيرند.
سلام از چاشني ضرب المثل كه گاهي آن را اندك دستكاري هم مي كند و كوميك تر مي سازد براي ايجاد « لحن » در طنز خود وسيعآ استفاده مي كند. « هرچه حلوا گفتيم دهن مان شيرين نشد» «پيزار نمايندهء ملل متحد هم پوست سيرگشت و عصايش سوزن، اما به جايي نرسيد» (قلم ص 102)
«هرچه پاليدم رگ غيرت را پيدا نكردم» (قلم ص 79)
«باورمند شدم كه زاغ از سياهي نمي ترسد و چه فايده كه از برهنه تنبان بخواهي » (قلم ص 137) « رقصيده نمي تاني، ميگي ميدان كج اس» ، « … خشت اوله كج بمانه ، هوتل ها تا ثريا كج بروه».
سلام آگاهي دارد كه هر نوشته يي بايد آغاز پركشش داشته باشد. با خواندن نخستين جملات يك اثر، بايد خواننده جلب شود (بهتربود مي گفتم مجاب شود) و بداند كه چه چيزي را مي خواند، رومان عشقي؟ داستان پوليسي؟ مقاله فلسفي؟، يا يك طنز؟
لحن نويسنده بايد ازهمان جملات ‎‎‎ آغازين، برخواننده اثركند و او را درهمان« هوايي » قراربدهد كه نويسنده درآن نفس كشيده است. من دو آغازازنوشته سلام انتخاب ميكنم تا ببينيم چقدركشش دارند: « شكرخدا كه امشب افتخار بخشيدين و در كلبهء فقيرانهءغلام تان جمع شدين. چقدرخواري و زاري كديم كه دوستان قديمي با هم كله ده كله شدند . اما يك مطلب ! روي خدا ره ببينين ، احتياط كنين ، مثل گذشته به خانهء زنبور دست نزنين، كج گويي ره يك طرف بگذارين و ضرور نيس كه خوده ده تار خام آويزان كنين. به گفتهء بزرگان با چيزي كه نه پدرداره ونه مادر چه كار دارين …؟» (قلم ص 91)
و يك شروع ديگر: «تابه حال هيچ بنده خدا اقرارنكرده كه تلخي بهتراز شيريني است. ويسكي تلخ و داروي طبي ازين قضاوت خارج هستند، زيرا تلخي ويسكي را كولا و كباب چوپان برطرف مي سازد وداروي پزشكي راچشم پت همراه نيم گيلاس آب بيرنگ وبوبه ديارمعده ميفرستند ، ازينجاست كه حقيقت تلخ راهيچكس دوست نداردوهمه دنبال حقيقت شيرين مي گردند، يعني دروغ …» (قلم ص 160)
درين دو نمونه، بي گفتگو مي توان قبول كرد كه« لحن» طنزبا قوت تمام در« گوش ذهن» طنين مي اندازد. در نمونه اول كه يك داستان طنزاست ، ماجراهاي بعدي وگفتگوها بيشتركوميك ميشوند و در سرتاسر داستان، لحن طنز افت نمي كند وخواننده با دلچسپي تمام ، تا نقطهء پايان، اين داستان نه صفحه يي را مي خواند. در نمونه دوم ، كه يك مقالهء طنزي است ، نوشته به قدر كافي لحن طنز دارد. درپايان مقاله كه نويسنده حس مي كند« ژانرمقاله» خواهي نخواهي يك مقدارخصوصيت كسل كننده دارد، نمي گذارد پايان نوشته اش بيحال وبي رمق باشد. درينجا« سلام» از شگردي استفاده مي كند كه مرحوم علامه دهخدا ومرحوم استاد علي اصغر بشير از آن استفاده مي كردند، و آن آوردن يك حكايت، روايت ، لطيفه و يا قصه كوتاهي است كه صددرصد با متن وموضوع مقاله همخواني دارد. بااين قصه ويا لطيفه،طنزنويس دوهدف را برآورده مي سازد: يكي قوت بخشيدن و شاهد مثال آوردن براي گپ هايي كه گفته است وديگربخنده انداختن خواننده، تا اگراحيانآ اندكي كسل شده باشد، با يك رضائيت خاطر به پايان طنز برسد.
هرنوع ادبي وهرموضوع مطرح شده دريك نوشته، لحن ويژهء خود را دارد. يك حماسه ، لحن حماسي دارد ، داستان عشقي لحن عاشقانه، داستان كوميدي، لحن كوميك وداستان طنزلحن طنز. اما اگر يك داستان نويس، جاجا ، در داستانش لحن خودرا طنز آميز ميسازد ويا يكي از قهرمانانش برمقتضاي طبيعت خود و كركترش « لحن طنز آميز» دارد ، منتقد ادبي صرفآ حق دارد كه بگويد:
«لحن نويسنده درپاره يي ازموارد طنز آميز است ، يافلان كركتر ( شخصيت داستان) با لحن طنز آميز گپ مي زند.». چنين آثار كم نيستند. ولي اين چنين داستانها را«طنز» پنداشتن خطاست. دركتاب « اناتومي طنز» مي خوانيم: « نبايد طنز را با ادبيات رياليستيك روايتي يا نمايشي يك چيز دانست، زيرا طنز هرچند تمارض مي كند كه كاملآ حقيقت را بيان ميكند،ولي طنزهميشه هدف تبليغي {اصلاحي} دارد. ادبيات نمايشي و روايتي واقعگرايانه ، بهتر و دقيق تر ، واقعيت ها را بيلانس مي كنند. …. برخي ازدرامه ها ويا داستانها كه طنزناميده شده اند.

   هر نوع ادبي و هر موضوع مطرح شده در يك نوشته، لحن ويژهء خود را دارد. يك حماسه ، لحن حماسي دارد ، داستان عشقي لحن عاشقانه، داستان كوميدي، لحن كوميك وداستان طنزلحن طنز. اما اگر يك داستان نويس ، جاجا ، در داستانش لحن خودرا طنز آميز ميسازد ويا يكي از قهرمانانش برمقتضاي طبيعت خود و كركترش « لحن طنز آميز » دارد ، منتقد ادبي صرفآ حق دارد كه بگويد:

«لحن نويسنده درپاره يي ازموارد طنز آميز است ، يافلان كركتر ( شخصيت داستان ) با لحن طنز آميز گپ مي زند.». چنين آثار كم نيستند. ولي اين چنين داستانها را«طنز» پنداشتن خطاست. دركتاب « اناتومي طنز » مي خوانيم:

« نبايد طنز را با ادبيات رياليستيك روايتي يا نمايشي يك چيز دانست، زيرا طنز هرچند تمارض مي كند كه كاملآ حقيقت را بيان ميكند،ولي طنزهميشه هدف تبليغي {اصلاحي} دارد. ادبيات نمايشي و روايتي واقعگرايانه ،  بهتر و دقيق تر ، واقعيت ها  را  بيلانس مي كنند. …. برخي ازدرامه ها ويا داستانها كه طنزناميده شده اند، داراي بخش هاي طنزي هستند ، نه اينكه دركل طنز باشند. صرفآ تعدادي از اشخاص، لحن طنز آميز داشته وبرخي صحنه ها ، طنز هستند. به گونهء مثال آقاي بمبل Bumble  دراوليور تويست و يا اوسريك Osric  در هاملت. اما  زمانيكه ما از طنز داستاني گپ مي زنيم ( چه روايتي و چه نمايشي) بايد اثاري را طنز بناميم كه سرتاسر داستان، پرداخت طنز داشته باشد.»(37)

آري! يك داستان نويس  ، هر وقتي كه خواهد ودر هرجايي از داستانش كه لازم داند، حق دارد، لحن راوي داستان ويا يكي دوتن از قهرمانانش را طنز آميز بسازد. اما طنز پرداز حق ندارد، براي يك لحظه (مثلآ درچند جمله) هم« لحن طنز آميز » را كنار بگذارد. اگربه چنين « طنزي » برميخوريم، حس ميكنيم كه« پاي طنزيتش » مي لنگد ويك طنز مؤفق نيست. چندين سال قبل ، نويسنده اي يك كتابش را به من اهداء كرد. روي كتاب نوشته شده  بود « گزينهء طنز »وقتي دوسه« داستان طنز » كتاب را خواندم، ديدم دلم نميخواهد ، بقيه داستانها را بخوانم، ولي كتاب« اهدايي » بودونويسنده اش هم دوستم. ناچار بسيار زور زدم وكتاب را تاآخرخواندم. هرگز با وي درمورد« طنزهايش» نيزصحبتي نكردم، زيرا يا بايد دروغ ميگفتم و يا آزرده اش مي ساختم. پس نه اينكار را كردم و نه آن را. داستانهاي آن مجموعه، داستانهاي بدي نبودند، اما از لحاظ طنز پردازي يك نقص  ا ساسي داشتند. داستان ها از زبان راوي آغاز مي شدند، بعد فورآ قهرمانان چهره مي نمودند وگفتگوها (ديالوگ) و تك گويي (مونولوك) هاي شانرا شروع ميكردند و« موضوع» داستان ها  به ميان كشيده مي شدند. مثلآ اگر موضوع يك طنز ، واسطه بازي وخويشخوري درادارات كشور بود ، مي ديدي كه در صفحه دوم داستان يا صفحه سوم، ناگهان راوي ( نويسنده داستان) قهرمانانش را مدتي ( دريك ونيم يا دوصفحه) يك سوگذاشته وخودش مانند يك واعظ چنين آغاز سخن مي كند: « … و اگر واقعيت را بنگريم ، به راستي هم واسطه بازي ، خويشخوري و ساير استفاده هاي نارواي آمران برخي  از وزارت خانه ها ، موجب دل سردي مآمورين پاك نفس شده و همچنان باعث تلف  شدن حقوق جواناني مي شود كه آرزوي خدمت صادقانه به وطن و هموطنان …   واز جانب ديگر … . و در نتيجه … و با تآسف …. »

   و يا مثلآ در يك داستان ، ازميان قهرمانان خود، نويسنده ، يك تن را برگزيده تا« مرد دانا » يا« مصلح وخيرانديش » باشد ، وساير « شخصيت هاي داستان» را كه به راه كج رفته اند، اندرز دهد وبه راه صواب بخواند. درين  پاره هاي اضافي كه هر كدام حدود  سه صفحه يك داستان پنج صفحه يي اورا تشكيل ميدادند ،« لحن طنز»

ناپديد ميشد و در عوض لحن يك «خطيب» ويا « معلم اخلاق» بر داستان سايه مي انداخت.    خوشبختانه آن عزيز گرامي ديگر طنز ننوشت.

   در طنز هاي احسان سلام « چيز» اضافي نمي بيني، اگر طنزي را در نيم صفحه نوشته، ميداني كه بايد همين قدر ميبود. اگرطنزي را در نه صفحه نوشته، نميتواني آنرا خلاصه بسازي . بسياري از طنزهاي « سلام» اصلآ روايت ندارد. سرتا سرگفتگوي دونفراست با فشرده ترين جملات و مهمترين  يا ارزشمند ترين موضوعات . برخي ازطنزهايش را ميتواني زود به حافظه بسپاري و درهرجايي ، چو لطيفه يي براي ديگران قصه كني.

   از« لحن طنز » در كارهاي « سلام » سخن بسيار مي توان گفت. اندكي هم از« زبان » طنزهاي سلام بگوييم . زبان طنز هاي سلام ، سچه و پاك وبسيار به اصطلاح«معياري» است. وقتي با« سلام » گپ ميزني ( من با او تيلفوني بسيار گپ زده ام )  لهجهء شيرين و دلپذير بدخشي اش را با قوت تمام ووضاحت كامل احساس ميكني.

اما وقتي كتابش را ميخواني مي بيني كه زبانش « لهجه دري كابل » است كه ما آنرا  براي دري زبانان افغانستان « معياري » مي دانيم.

اينرا نيز مي دانيم كه« زبان دري معياري » افغانستان دو صورت دارد، زبان نوشتاري و زبان گفتاري، ميروم ( ميرم )، ميگويم ( ميگم )، است ( اس )، مي نشينم ( ميشينم )، كرده است ( كده ).

ما برخي از«كلمات را كه در زبان گفتاري روزمره به كار ميبريم، در زبان نوشتاري به كار نيمگيريم. فارسي « معياري » ايران، لهجه تهران، نيز عين خصوصيت را دارد. يعني گفتاري اش با نوشتاري متفاوت است. ميدانم ( ميدونم )‌ قربان ( قربون )، زمستان ( زمستون ). زبان دري و زبان فارسي هر دو يك زبان است با دو نام. وقتي يك تهراني و يك كابلي باهمديگر گپ مي زنند، اگر هر كدام از زبان  گفتاري خود استفاده كنند، دچار مشكلات مي شوند، حتي در بعض موارد شايد مقصود هم دگر را نفهمند. پس ناچار مي شوند با زبان نوشتاري گپ بزنند كه براي هردوي شان يك مقدار ثقلت ميكند، ولي چاره ندارند، بايد همديگر را بفهمند. آنگاه كه هر دو با زبان نوشتاري صحبت مي كنند، هر دو همزمان متوجه ميشوند كه واقعاً « همزبان » اند. (البته منفي برخي از اصطلاحاتي كه جدا از هم رواج داده اند، بادنجان رومي ( گوجه فرنگي )، بايسكل ( دوچرخه )، لفت ( آسانسور ) و )

رهنورد زرياب معتقد بود( و ا ست ) كه نويسنده حتي گفتگو ها ( ديالوگ ها )ي داستان خود را بايستي به زبان نوشتاري بنويسد تا دري زبانان  متكلم به لهجه هاي مختلف ، همه بتوانند نوشته اشرا درك كنند. اما تعدادي از نامدارترين ومطرح ترين داستان نويسان ايران« ديالوگها» گفتگوي شخصيتهاي داستان شانرا بزبان گفتاري، حتي لهجه ولايتي« شخصيت »داستان، نگاشته اند. من درنوشته هاي داستاني خود، چه طنز وچه داستانهاي جدي، بخش هاي روايت را نوشتاري و ديالوگ ها را گفتاري مي نويسم.

واحد نظري ، دراكثر طنز هايش ، هم بخش روايتي وهم گفتگو ها( ديالوگها ) را به زبان گفتاري نوشته است.

درملاقاتي كه در ملبورن باهم داشتيم ونظري مجموعه طنزهايش را به من اهداء كرد، به اوگفتم:

-         نظري ! خوبست كه ديالوگهايت را به زبان گفتاري مينويسي، و اينكار طنزت را دلپذير تر و طبيعي تر مي سازد ، اما روايت قصه هارا به زبان نوشتاري بنويس.

واحد نظري به سويم ديد (نگه كردن عاقل اندر سفيه) و گفت: خوش دارم روايت ها را هم به زبان  گفتاري بنويسم. من كه ديدم نظري اين شيوهء استفاده از زبان را قصدي و آگاهانه اتخاذ كرده است، خاموش شدم و نصيحت پدرانه!! خود را پس گرفتم ودرجيب بالايم گذاشتم.

احسان سلام درين رابطه، از واحد نظري بسياردور وبه رهنورد زرياب نزديكتر است ، ولي نه صد در صد. او گاهي زبان گفتاري را هم به كارمي بندد،اما« سلام » محتاط است. در« گفتاري گرايي » افراط نميكند. به همين علت كتابهاي « سلام » را يك ايراني بسيار راحت تر ازكتابهاي من و واحد نظري ميخواند وبهتر درك ميكند. اين گپ من به هيچوجه به معناي آن نيست كه سلام « اصطلاحات ايراني» را به كار ميبرد، كار ناپسندي كه برخي از قلمزنان ما به حد افراط ميكنند.

در هر دو كتابش ، سلام صرفآ كلمه « چرخ بال » را  به جاي هلي كوپتر ، « دوچرخه » را به جاي بايسكل و« قلقلك » را به جاي قتقتك به كاربرده است كه ، در مجموعآ چهار صد صفحهء هردو كتاب درحكم هيچ است. زبان سلام زبان پاك وسچهءدري افغانستان است . سلام به زيبايي كلام توجه دارد. اززبان بسيار نيكو استفاده ميكند، هرچند ميكوشد ، استعارات، تركيبات ، كنايه ها  ومجاز ها وجناس هايش طنزي باشند، گاهي تشبيهات اديبانه را هم در نوشته اش مي بيني:

« بيا كه رخت مان را بكشيم و بخت مان را بيازماييم»

«پاي تدبيرمان درعسل تمدن گيرمانده بود(جلسه ص ص14-22)

« در يكي از روز هاي باراني كه ابر غصه  فضاي خانواده ام را پوشانده بود» ( جلسه ص 25)

« خورشيد هنوز به خوابگاهش برنگشته بود»(قلم ص 203)

در« اناتومي طنز » مي خوانيم: « بسياري از طنز نويسان زبان زننده را به كار ميگيرند، برخي زبان ملايم و كوميك، برخي حتي زبان ضد ادبي را مورد استفاده قرار ميدهند»(38)

« زبان » طنزهاي سلام در عين ظرافت ، اديبانه است. سلام گاهي با يك جمله، صرف باچند صفت، تصويري به دست ميدهد. تصويري كه يك نويسنده ديگر ممكن است آنرا در يك پاراگراف بتواند تصوير كند.«ريزه گل پركنده كه در آشپزخانه گلي بي در و پنجره ، با هيزم تر مشغول تهيه چاي تلخ بود … » ( قلم 202)

چند ويژه گي ديگر

   آرتور پولارد ميگويد كه مقوله هاي پر ابهت چون عشق، مرگ و … درعرصه طنز بيان نمي شوند واين مقوله ها جايشان بيشتردر

كميدي ها و تراژيدي ها و يا حماسه ها است (39)

اين گفتهء پولارد تا حدودي درست است. مقولهء مرگ با ذات طنز كه غالبآ شاد است، زياد جورنمي آيد. طنز با زنده ها سروكاردارد و كارها وكارستان هاي شان. ولي طنزنويس ماهر و «كارشناس» مي تواند حتي به حريم مقوله هاي عشق ومرگ هم سربزند. فراموش نكنيم كه طنزتلخ وطنزسياه هم داريم. احسان سلام نشان داده است كه قلمش توانايي مطرح كردن « مرگ » را در قلمرو طنز دارد:

«خدا يار جان رسانه هاي خبري، سال گذشته تهمت كرده بودند كه صدها زن با اطفال شان دراثرخوردن سرما جان سپرده اند. چه بي انصافي! مادران ما آنقدرگرسنه هم نبودند تا سرماي بي مرچ و نمك را بخورند، حتمآ سرما آنها را خورده است» (قلم ص 147)

درين طنز تلخ« سلام » بر مسوولان امور كشور طعنه ميزند كه واقعآ نتوانستند، از مرگ مردم بي سرپناه كابل در سرماي زمستان جلوگيري كنند.

لارد بايرون شعري دارد در رابطه به مرگ ومراسم خاكسپاري جورج سوم پادشاه نالايق انگليس، به قسمتي ازين شعرتوجه نماييد: « او مرد! مرگش اما زمين را به لرزه نيفگند

مراسم تدفينش پر زرق وبرق بود

مخمل و زر و زيور وجواهر به چشم ميخورد

و كمبودي نبود به جزء اشك چشم

مگر اشك هايي كه مزورانه فرو ميريخت»( 40)

   احسان سلام نيز در يك طنزش جنازه ايرا به خاك ميسپارد:

اما اين بار، مثل نمونه قبلي مارا به گريه نمي اندازد، بلكه ميخنداند.

جنازه ايكه « سلام » به خاك ميسپارد، مثل جورج سوم يك شخص معين نيست،اما جنازه خيالي او، بي چون وچرا مانند يك« شخصيت عيني » و مشخص ، در ذهن خواننده « زنده » ميشود. سلام مطمئن است كه از خاكسپاري اين « موجود » همدردي و هم نظري خواننده را با خود دارد. طعن ها ونيشهاي سلام درين طنز بسيار گزنده تر و كوميك تر از« بايرون » است. او ابتدا نامي بالاي اين« متوفي » ميگذارد، كوميك ومضحك:« چاك نظر تيز دندان »، و علت مرگ او را « سرطان قدرت » وانمود مي كند. حين انتقال جنازهء«مرحوم چاك نظر تيز دندان» ازقصرچهارمنزله اش واقع درمحلهء « وزير اصغرخان » به حضيرهء « قول آبچكان » ، سلام فرصت  مي يابد تا تصويري ازشخصيت متوفي بدست بدهد:«مرحوم تيزدندان ازدوش پلنگ ، صبر تمساح ، ترحم گرگ ، ذكاوت موش، پرش خرگوش، ناز غندل ، قهر فيل ،  تلاش  قانغوزك ،  مستي غناچي ، اشتهاي گاوميش ، خرام زاغ ،  خيز بقه ، رقص گژدم و رفتار كفتار بهره ها گرفته بود. در مثلث شخصيتش ، چنگال عقاب ،  نرمش مار و زور قاطر به خوبي ديده مي شد. در سيمايش نگاه بوم موج ميزد و كل مرغ قبرستان شرمندهء حسنش بود».

   بعد ازذكرچند كارنامهء « متوفي »، سلام بازهم به روشن ساختن ابعاد شخصيت او همت مي گمارد: «تب وطنپرستي اش چنان شديد بود كه در روزهاي بي برقي وبي تيلي روي شكمش ، تخم فريب، مي پختند. تيز دندان آدم نجيبي بود ، ازهمين لحاظ به فلزات نجيبه عشق ميورزيد . زنده ياد چاك نظر با احساس باروتي در هموار سازي كشورش و اعمار قبرستان هاي مدرن بيخوابي ها كشيد درآخرين روزهاي عمرش، چاك نظر براي توسعهء دموكراسي و اعمار جامعه مدني آنقدر گردنش را بسته كرد كه هنگام زنخ بندان از زير بسترش دو صد نكتايي گلدار جرمني بيرون كشيدند.»

   سرانجام مطابق رسم معمول ياد آوري ازمتوفي ها، احسان سلام طنزش را چنين پايان ميدهد:« كوچ كشي مرحوم تيزدندان ازوزير اصغرخان به قول آبچكان براي ملت شهيد پروروجامعهء دربدر ما يك ضايعهء بزرگ چربويي است وجايش هميشه در{ ميان گازات } معده هاي وطنداران ماخالي است.»(جلسه ص ص 72 تا 74)

   ابرمرد طنز ادبيات كلاسيك دري، عبيد زاكاني ، بدون شك به شكلي از اشكال بالاي هر طنز پرداز دري زبان، در طول قرنها اثرگذار بوده است. با وصف تفاوت چندين قرنه ميان عصر« عبيد » وعصر« سلام » ، چند همگوني كار هاي سلام را با خداوندگار طنز وظرافت ، عبيد زاكاني توضيح ميدهم:

- بيشتراز نيم آثار طنزآميز عبيد زاكاني از نوع Parody  است ، مانند موش وگربه ، رساله اخلاق الاشراف ، رساله تعريفات ، صدپند و تضمينات . ادوارد براون هنگام معرفي عبيد زاكاني ، دركتابش ، از سعدي تا جامي ، عبيد را بعنوان Satirist  و parodist ستايش نمود. تقريبآ نيمي از طنز هاي  سلام نيز از نوع Parody  است. اگر روزي طنز هاي سلام به زبانهاي روسي، انگليسي ، فرانسوي وآلماني ترجمه شوند، محققان طنز، سلام را نيز، طنرپردازوپرودي ساز، خواهند خواند.

- صنعت آيروني و Sarcasm  بيشترمورد علاقه عبيد بوده است و از احسان سلام نيز.

- عبيد در بعضي موارد نظم و نثر را  با هم مياميخت ، يعني در مواردي كه لازم دانسته ، شعري را چاشني مضمونش كرده است.

 سلام نيز چنين طنزهايي دارد.

- قالبهاي عبيد متنوع است وقالبهاي سلام متنوع تر. تنها اگر در دو كتاب سلام ما لغت نامه طنزي، توضيح اللغات ،نمي بينيم، مطمئن هستم، سلام هرزماني كه بخواهد اين« قالب »را نيز «فتح» خواهد كرد.

   در روم قديم يك طنز پردازخوشبين به نام هوراس و يك طنز پرداز بدبين به نام جووينال ، هردو نامبردار بودند.

   اولي بااعتقاد به اينكه بدبودن ، سرشت ذاتي آدميان نيست وميتوان « گنهكاران » را اصلاح كرد وبه راه راست كشاند ، به قول خودش شروع كرد،« حقيقت را بگويد » و اين حقيقت را« باخنده بگويد ».

اما جووينال، بدكاران را اصلاح ناپذير وسزاوار مجازات كردن و طرد كردن ميدانست. او حقايق را به تلخي ميگفت ورياكاران را سرزنش و توبيخ ميكرد.

شيوه كارهر دو طنز پردازكه متفاوت ازهمديگر بودند،دردورهء رنسانس و بعد از آن تا قرن هژده از سوي طنز پردازان تقليد شد. گيلبرت هايت طنز هوراسي را داراي حداقل انتقاد وحد اكثر ظرافت وطنز جووينالي راداراي حد اكثرحمله و پرخاش و حد اقل ظرافت ميدانست.  پيروان شيوه هاي اين دو طنز پرداز به نام هوراسي ها وجووينالي ها معروف شدند.

در كتاب« لحن مؤثر و سازندهء طنز » چنين ميخوانيم:

« گاهي طنزپردازخود را درمقام قاضي قرارميدهد، اما قضاوت طنزنويس به معناي اصدارحكم وجزادادن قرباني نيست. طنزنويس با گريستن بربدي هاي قرباني خود، اورا شرمسار ميسازد.»(41)

ولي هاليدي يكي از جووينالي ها مي پرسد:

« آخر طنز چيست؟ ، جز به ميان آوردن اصلاح؟ واصلاح به ميان نميآيد تا زمانيكه «شرير» را محكوم و طرد نكرده ايم»(42)

ولي گيلبرت هايت مي گويد كه سپاه طنز پردازان يك سره تابع اين هم نيستند كه از سوي اين يا آن « دسپلين » قومانده و سوق و اداره شوند، يا سياه يا سفيد. يك طنز نويس امكان  دارد يك طنز خود را خوشبينانه و هوراسي بنويسد، وطنز ديگرش را خشمگنانه وجووينالي .

استاد لطيف ناظمي درمقدمه اي كه بركتاب اول احسان سلام نوشته است ، برخي ازطنز هاي سلام را هوراسي وتعدادي را جووينالي تشخيص داده است. من نظر ناظمي را درست مي دانم. درمجموعه دوم طنز هاي سلام ، فردا جلسه داريم، نيزگپ استاد ناظمي صدق ميكند. حتي درتعدادي ازطنزهايش ( دريك طنز) سلام هم هوراسي است وهم جووينالي . به گونه مثال درطنز« عسل تمدن »كه يكي از بهترين طنزهاي سلام است،راوي داستان« خانم داد الله »،قصه اشرا

از زماني آغاز مي كند كه سايه حاكميت طالبان بر كشور پهن شده است. اوميگويد تاروزيكه ملا كيبلي برچارپايي امارت نشست { شوهرم } داد الله مامور زراعت بود . بعد ازحمله ملخهاي دوپاي بر مزارع سرنوشت مردم ، از كاروبار زراعتي پا كشيد.»

زن قصه ميكند كه چگونه شوهرش دكانداري ميكند، ريش دراز ميگذارد كه تا نافش ميرسد. يك لقب مولوي هم به خود مي چسپاند و خود وي كه معلمه بود زنداني خانه مي گردد. زن و شوهرغرق نااميدي اند وگرفتار در چنگال آدمهاي به كلي اصلاح ناپذير.

   هر چند در نجوا هاي شان ميگويند:«غم نخو ، ده جويي كه آب رفته ، بازهم ميروه  به لق لق سگ دريا مردار نميشه» ولي هر دو مي دانند   كه اميدي  وجود ندارد. داد الله كه نمازظهر را سي ركعت خوانده« ده ركعت براي خدا ورسولش ، بيست ركعت ديگر براي مولوي شلاقيار» مرديست ناچار ودرمانده وراوي داستان كه « با فتواي ملاي كور دل و مولوي  زرد ريش» « مدرسه بصارت را بسته و طويله جهالت را گشوده » مي بيند  و از شاگردانش جدا مانده، در مانده تر از شوهر ا ست.

تا اينجاي داستان ، لحن نويسنده جووينالي است وعتاب آميز، پر از طعن و دشنام آميز ، نويسنده مي داند كه تصميم  ندارد به گوش ملا كوردل و مولوي شلاقيار ياسين بخواند ، ناچار دست قهرمانان داستانش را گرفته، آنان را هي ميدان وطي ميدان به آلمان ميرساند. از همين نقطه لحن  نويسنده تغيير مي كند  و اندك اندك هوراسي تر ميشود. زمانيكه راوي قصه ميكند كه چگونه در آلمان به علت  ضرورت داشتن « پيش نام » و « پس نام » خودش  شيرين  گل به« شيرين » و« گل »  تجزيه ميشود و شوهرش به « داد » و «الله» ، دخترشان به «پري» و«ماه» و پسرشان  گوهر به «گو» و‌«هر»، ناممكن است نيش خواننده باز نشود ولبخند نزند.انتقاد ها ملايم اند:

«چند دفعه خواستم كاري پيدا كنم وازمنت سوسيال فارغ شويم، اما درجوابم گفتند: به معلم ادبيات دري ضرورت نداريم،اگر ادب ظرف شويي ويا كچالو پوست كني را بلدي، بفرما!»

كشمكش اصلي داستان زماني آغاز مي شود كه پسرفاميل جوان ميگردد، مكتب را رها ميكند وخوي وبوي آلماني هارا برميدارد و بافرهنگ وطن به كلي بيگانه ميشود. ازاينجا به تدريج لحن نويسنده دو باره جووينالي ميشود. پسرجوان فاميل دربرابر پرخاش مادرش كه ميگويد: « مره رنج نتي، قسم به خدا كه شيرمه نمي بخشمت .» گستاخانه جواب مي دهد: « - آه آه ، كدام شيره ؟ خودت نگفته بودي كه تاچار ساله گي شيرخشك روسي ميخوردم كدام شيره نمي بخشي ، از گاو روسي ره؟»

پسرفاميل ، پدر را هم تهديد ميكند و ازقانون وپوليس ميترساند. يك بارديگر فصل درماندگي زن وشوهرآغاز ميشود.هردو ميدانند كه ازتغيير دادن« اصلاح » پسرشان عاجزاند وبايد تسليم شوند. پسر بعدازينكه سن قانوني خودرا تكميل ميكند، فاميل را ترك ميگويد.

ناقدان ادبي معتقدر اند كه شروع خوب براي يك داستان اهميت زياد دارد ، ولي پايان خوب از آن هم مهمترا ست. باري من پايان بسيار خوب  يك