خارش پولی
ـ کاتب جان، لطفاً کارم را تمام کنید که فردا سفر دارم.
کاتب بدون توجه به حرفم گفت:
ـ سفرت به خیر، زودباش خودت را بخار.
ـ کاتب صاحب، هیچ جایم نمی خارد، کجا رابخارم؟
ـ از قد و قواره آدم فهمیده معلوم می شوی، اما معنای خاریدن را هنوز بلد نیستی! جیبکت را بخار، از کلۀ پنجاه دالر محکم بگیر و بیاورش بیرون؛ بیست دقیقه بعد بیا، کارت تمام است.
منطق خارش پذیر کاتب خوشم نیامد، رفتم پیش سرکاتب.
ـ سرکاتب صاحب، مهربانی کنید، کارم را سر به راه کنید که فردا سفردارم، چوچه هایم منتظراند!
ـ سفر با عافیت، چوچه های ما هم منتظراند؛ لطف کنید خودتان را بخارید.
ـ کجایم را بخارم؟
ـ جیبکت رابخار، ازلِنگ صد دالر بگیر و بزنش بر سر بنده،بعد از دو ساعت بیا و اسنادت را ببر.
این بار نیز به خواست خارش مندانۀ سرکاتب تسلیم نشدم و با سیمایی رامبو مانند رفتم به نزد مدیر اداره. مدیر، پلو غضبم را تا به آخر نوش جان کرد و بعد با لحن شُله آمیز گفت: ـ برادرهموطن! می دانم که هنوز با ارزش های فرهنگی وطنت بیگانه استی؛ وقتی به کشور سربلند و خارش پرورت می آیی، هنر خاریدن را باید فرابگیری؛ اگر می خواهی به سرطان گلو دچار نشوی، زود باش خودت را بخار؛ از خفۀ دو صد دالر بگیر و زیرمیزم آویزانش کن. ان شاء الله تا فردا کارت را تمام می کنم.
این بار نه تنها جیب هایم می خاریدند، بلکه مشت ها، پاها و حتا چند جای خطرناک وجودم را نیز خارش سخت فراگرفته بود، مگر باز هم شیطان خارش صفت را از سر و گردنم پایین کردم، و نصیحت پر خارش مدیر عمومی را زیر پا کردم.
پوقانۀ خشمم به ترقیدن نزدیک شده بود؛ ناچار برای دادخواهی جانب دفتر رئیس دویدم. هنگامی وارد اداره اش شدم، آمردفترش با سیمایی خارشانه گفت:
ـ اگر با رئیس صاحب کاردارید، فعلاً جلسه دارند.
ـ جلسه چه وقت ختم می شود؟
ـ خدا می داند ، شاید سه شب ...
در این لحظه عدالت حکم می کرد که اندکی خودم را بخارم؛ از یخن بیست دالر گرفتم و انداختم پیش پای آمر دفتر. بعد از سی ثانیه جلسۀ رئیس ختم شد، و با سربلندی وارد اتاق کارش شدم. در این جا پوقانۀ خشمم ترقید:
ـ رئیس صاحب، شما جور و صحت در پشت میز نشسته اید، خبر ندارید، تمام اعضای اداره تان به مرض خارش گرفتارشده اند، غیر از خاریدن و خاراندن به هیچ چیز باور ندارند....
هنوز باد پوقانۀ خشمم خالی نشده بود که رئیس اداره مثل بم کنار جاده انفجارکرد:
ـ زبانت را ببند، شما خارش ستیزان وطن را به خاک و خون کشانیدید، خوب است که "جامعۀ جهانی خارش پرور" حضور دارد، وگر نه ... لا حول ولا... می دانی، مطابق قانون اساسی هر کس حق دارد هم خودش را بخارد و هم دیگران را؟! دموکراسیی که خارش نداشت،بریزش به دریای کابل؛ اگر ما همدیگر را نخاریم، آیندۀ اقتصاد بازار چه خواهد شد؛ زودباش خودت را بخار و سه صد دالر قیمت آبرویت را بسپار، وگر نه به جرم توهین به اصول خاریدن می فرستمت به سارنوالی.
وقتی نام سارنوالی را شنیدم، از فرق سر تا ناخن پایم را لرزۀ خارش فراگرفت، حتا عقاب آبرویم نیز در مرغانچۀ خارش اسیرشد؛ ناچار قیمت آبرویم را پرداختم و از دفترش گریختم.
می خواستم به دفترمعین وزارت بروم و یخنم را برایش پاره کنم، مگر وقتی جیبم را خاریدم، پنجاه دالر بیشتر نداشتم؛دوباره جانب "کفن کش قدیم" دویدم. هنگامی پیش روی میز کاتب صاحب زانو زدم، با سربلندی سرم صدا زد:
ـ آمدی، سفر به خیر، رفتی که ریش بیاری، بروتت سوخت!