آرشیف-English-پښتو-پارسی-دری

جستجو

پخته پرانک

 

 

 

 

احسان الله سلام

 

-------------------------------------------------------------------------

05:06:2008

اندیشه های بازاری

دو کراچی کش با هم درد دل می کردند. اولی گفت:

ـ خدا خیره پیش کنه، اگه دولت غم بازاره نخوره، چند روزبعد آدم، آدمه می خوره.

دومی نصوارش را تف کرد و گفت:

ـ اوقاق خربوزه، گوشت آدم شیرینه، وقتی بازار آزاده، کسی مجبور نیه که گاو و گوسفند ره بخوره.

***

شاگردی از معلمش پرسید:

ـ معلم صاحب، مردم می گویند اگربازارآزاد باشد، آدم ها، گوشت آدم ها را می خورند!

معلم گفت:

ـ تشویش نکن شاگرد عزیز، هرقدرروزبد بیاید،من و تورا نخواهند خورد.

ـ چرا معلم صاحب؟

ـ برای آن که آدم ها مجبورنیستند استخوان قبرغه بجوند.

***

مردی درکوچه ها وپسکوچه های شهر، سگ های ولگرد را جمع آوری می کرد ودر قفس های آهنی می انداخت.

رهگذری ازوی پرسید:

ـ کاکا جان، این زبان بسته های بی صاحب را چرا زندانی می کنی؟

ـ تو به کارخیر چه می فهمی، من نمایندۀ " سگ تورخصوصی" هستم و به اروپا سگ صادرمی کنم.

***

دهقانی ازکشت کوکناردست کشید وبرای پرکردن شکم فرزندانش اسبی را کرایه کرد. روزانه ده باربرای اسبش اشپلاق می زد وهرباریک سطل آب صاف برایش می نوشاند. چون وقت شاشیدن اسب فرا می رسید، بوتل های شیشه یی را می آورد وشاش حیوانک را درآن ها ذخیره می کرد. به علت آن که برق ویخچال نداشت،بوتل ها را درچاه آب می آویخت وفردای آن روزبه نام شربت ضد ملاریا ولشمانیا به فروش می رساند.

وقتی دوستانش ازنیرنگ اوآگاه شدند،به خانه اش هجوم آوردند و برایش گفتند:

ـ اوخاین شاش فروش، ازوزارت صحت نمی ترسی، چرامردم را درشاش اسبت تر می کنی؟...

دهقان وقتی این حرف ها را شنید، دستی برپشت اسبش کشید وگفت:

ـ چرابترسم، ،دولت افتخارکنه که معیشت بدیل پیدا کدیم،اقتصاد بازاراس، مالیه میتم، دلم شاش اسپم!

***

مردی، دخترش را به هزارافغانی فروخت تا برای زنش نیم بوجی آرد بخرد. مردهمسایه اش وقتی ازاین تجارت آگاه شد، بیدرنگ پسرش رابه پنجصد افغانی لیلام کرد. پدردخترهنگامی که ازاین معامله باخبرشد، غیرت افغانیش به جوش آمد، با مشت طعنه به سینۀ همسایه اش کوبید وگفت:

ـ او دکانداربی غیرت ، مال ما که عاجزۀ استخوانی بود، به هزارافغانی فروختیم، توچرا نرخ پسرچاق چله ات رابه زمین زدی؟ کاروبارتجارت ما راخراب کردی، فردا دختران باقی مانده ام را به چند بفروشم!؟

ـ همسایۀ بچه فروش خندید وگفت:

ـ بروگم شوسوسیالیست خام کله! تونه ازاقتصاد بازارخبرداری ونه ازرقابت آزاد.

***

فقیری با دنیای فانی وداع کرد. برادرش خس وخاشاک بسیارجمع کردتا جسد متوفی رابسوزاند وخاکش رابه دریای کابل بریزد. اقاربش برآشفتند وبه وی گفتند:

ـ چرا از دین وایمانت برگشته ای، توشاگرد بابه نانک ، چرا مرده را به خاک نمی سپاری؟

برادرسوگوار، بینیش را پاک کردوگفت:

ـ من براین خاک دالرشناس هیچ اعتماد ندارم، اگرامروزبه اوبسپارمش، فردا "چربوگل دُمبه خور" شش تا بلندمنزل بی شناب برروی قبرش می سازد، دراین روده بازار، تنبان کی را زود تربالا کنم وقسمش بدهم که بر قبر برادرم نشاش.

***

روزی شلغم از کچالوپرسید:

ـ گردنت بسته نگویی که ، کدام نوع اقتصاد را می پذیری؟

کچالوگفت:

ـ دروغگودشمن دسترخوان، دراقتصاد دولتی ومختلط، قدروقیمت مان، آن قدرپایین بود که یا مامورمی بلعید مان یا جوالی می گزیدمان ؛ اما شکرخدا دراقتصاد بازار، مقام مان آن قدربلند رفته که یا دیسکوی رقص کرم هاشده ایم، یامیدان عشقبازی مکروب ها.

***

ـ سلام کاکا، ترکاری چنداس، ارزان بته که بخریم.

ـ همشهری گرانقدر، هراسان مباش، من از شما آن قدرمفاد می ستانم که برمن روا باشد!

ـ چه غُم غُم داری کاکا، تول کو، نی؟

ـ خریدارگرانمایه، ازکدام نوع سبزی برای تان دسته بندی کنم.

ـ سودا میتی یا همرای جن ها گپ می زنی، گفتم: یک دانه ملی سفید، یک دسته نوش پیاز، نیم خورد سیر.

ـ بلی خریدارورجاوند وهمدیاروفاکیش، نوش پیاز بخورید تا از گزند مکروب ها درامان باشید؛ ترب آگنده ازویتامین هاست؛ سیرفشارخون تان را نظم می بخشد؛ به گفتۀ شاعر: ترب وپیازوسیربه ترتیب لف ونشر / دل را ومعده را وجگر را مقوی است.

ـ کاکا ، سربه خود گفته میری، نفامیدم ، ترکاری فروش هستی یا ادبیات فروش؟

ـ شهروند نازک خیال ومنتقد فرزانه، صبحگاهان ادبیات می فروشم، شامگاهان ترکاری.

***

جناب "کثافت پوه خاشاک مل" رئیس زباله دوانی ، در محفلی ازکامیابی های اداره اش سخن می گفت. خبرنگاری ازوی پرسید:

ـ علت کامیابی های شما درتخلیۀ کثافات وانتقال زباله ها ازشهر،درکجا نهفته است؟

آقای خاشاک مل گفت:

ـ کثافت به کلام تان، دردروووون قانون اساسی. از برکت بازارآزاد، زباله خورهای دوپای، شب وروزچنان فعال استند که به دمترک های زباله کش ما نوبت نمی رسد.

***

ازبازارشناسی پرسیدند:

ـ چرا دولت تمام داروندارش را به " سگ تورخصوصی" می سپارد وخودش برای گردن خلاصی در"غندی مرنجان" می نشیند؟

بازارشناس گفت:

ـ نی نی، اشتباه می کنید؛ دولت تا به حال حاضر نشده است که نهاد های با ارزش اقتصادی را به سگ تورخصوصی بسپارد.

ـ مثلاً؟

ـ مثلاً همین تشناب های ملی را درشهرکابل اعمارو سرپرستی می کند، تا جواب چای ملت، خصوصی نشود.

***

ماموری به پسرنوجوانش گفت:

ـ جان پدر، برو بازار، بیست گرام روغن، سی گرام برنج بخرکه امشب میله کنیم.

رنگ پسرک مثل برنج لک سفید شدوگفت:

ـ نی نی پدرجان، اگریک لنگه آویزانم کنی، بازارنمی روم.

ـ مامور، اشک پسرش را پاک کردوگفت:

ـ چرا جان پدر! از کی می ترسی، ازالقاعده می ترسی؟

ـ نی پدرجان، از الفایده!

***

ـ بع بع بع بع ... بببععع؛

ـ چه بع بع داری چارپای بی ادب!

ـ او دوپای بی روزی، نشرمیدی، دیشب علف هایم رادزدیدی وهمراه چوچ وپوچت خوردی؟

ـ بسیاربغ نزن، برو، توهم استخوان سگ همسایه را بدزد وبخور؛

ـ استخوان را من بخورم ، سگ بیچاره چه را بجود؟

ـ مهم نیست، سگ برود کلچه بخورد!

ـ او شکمبوی دوپای، این عدالت را ازکجا آموختی؟

ـ اوچارپای بی سواد، ازبازارآزاد؛ بعد ازاین میان دوپای وچار پای خط نکش، هرکس هرچه خورد، نوش جانش!

 
طنز

--

 
 
 
 
 
--------