گلولۀ نادان
قاتلی برای کشتن وزیری کمر بسته بود و می خواست در پیش روی مردم مغز وزیر را پاشان کند. بعد از تلاش بسیار، روزی در مقابل دفتر وزیر تفنگچه اش را بر شقیقۀ او گذاشت و فیر کرد.
پاسبانان، قاتل وزیر را گرفتند و می خواستند که وزیر را با شتاب به شفاخانه ببرند، اما وزیرعطسه یی زد و با کلۀ سوراخ شده از جایش بلند شد؛ گویا که خاری در پایش نخلیده باشد. همکاران دور و پیش وزیر،در چاه حیرت افتاده بودند و زبان های شان را می گزیدند.
وزیر به دفترش برگشت. دو سال از این روی داد گذشت. روزی وزیر در دفترش بیهوش شد، او را با شتاب به شفاخانه بردند، بعد از انجام عمل جراحی مرمی را از سرش بیرون کشیدند و وزیر به هوش آمد.
این حادثه به گوش خبرنگاران رسید، همه به سوی داکتر مؤظف هجوم آوردند و از او پرسیدند:
ـ جناب پروفیسور، لطفاً توضیح بدهید که، در دو سال گذشته این مرمی، درداخل کلۀ وزیرچه می کرد؟
داکترگفت:
ـ هیچ، این مرمی نادان، به دنبال مغز وزیر صاحب می گشت.