آرشیف-English-پښتو-پارسی-دری

جستجو

پخته پرانک

 

 

 

 

احسان الله سلام

 

-------------------------------------------------------------------

01:09:2007

چی گو نه هنرمند شدم

 

صبحدم وقتی از خواب برخاستم، حیران بودم تا چه وقت قازچرانی کنم. با خودم فکرکردم: اگر از جا نجنبم و یک مسلک و منصب مقدس و پردرآمد به چنگ نیاورم، مجبورم بچه هایم را بفرستم به مدارس پشم ریسی چرکستان.

نخست شوق وزارت به سرم زد؛ بعد از چند ثانیه به یادم آمد که نه تابعیت سه گانه دارم و نه شوق معامله، پس چرا رویم را با سیلی دولت سرخ کنم.

چرا وکیل شورا نشوم؟ هم دهن پرکن است وهم جیب پرکن. درهوای شورا رفتم به رویا؛ وقتی دوباره به هوش آمدم، متوجه شدم که سرم بوی قورمه می دهد. هنگامی که دست به جیب بردم، غیر از پشکل موش چیزی نیافتم.

خرگوش کم خورده وآرام خوابیده. دکانداری؛ یک دکانک چوچه.... وای! حالا سر کی را ببرم که "سرقفلی" بدهم. نی!...نشد.

خدا عقلم را گرفته؛ چرا شاعر ماعر نشوم. وقتی به شهرت رسیدم، می دوم به سوی کدام انجو منجو. اما دور از جان تان، هنگامی که قلم را گرفتم و تمام روز مغزم را شپلیدم، یک قطره وزن وقافیه از آن نچکیدند. خواستم بی وزن و قافیه بسرایم، به جز از اندیشۀ کچالو و تخیل شلغم چیزی از ذهنم نتراویدند.

بیا نویسنده شو؛ خدا مهربان است تیرت به هدف بخورد. هنوز تیرم را در کمان نگذاشته بودم که عیالم وارد شد و پرسید:

ـ او روزگم، باز چه چرت می زنی؟

وقتی تصمیم آخرم را برایش گفتم، برسرم داد زد:

ـ چه بلا پیشت کده، دلت میخاهه که در بدل چند تا نقطه، کامه، نداییه و ناخنکت گلیمچای سوراخ شده و حلبی های کهنۀ خانۀ مان را لیلام کنی؟....

خر آرزوهایم از گل ناامیدی نبرآمده بود که باز تمساح شب دهان گشود؛ ناچاربه زیر لحاف گریختم. آن جا هم حرفه ها، مسلک ها، پیشه ها،مقام ها ومنصب ها مثل گرگ های ماده به سویم حمله ورشدند:

یک حزب سیاسی می سازم، رهبرمی شوم، زمین می خرم، خانه می خرم، در قطار اول می نشینم و....نی! ناوقت شده، کوزمین، کونام؛ هرچه ملی، اسلامی، دموکراتیک، مردمی، انقلابی، بزمی و رزمیی که بود دیگران قاپیدند، به توچیزی نمانده!

کیسه مال چطور؟ والله با این بازوهای ران خسک نه کیسه می توانم و نه مالش.

بهتراست پولیس ملی شوم... نی نی! با چپاول پولی به جایی نمی رسی.

بیا سر به صحرا بزن و قاچاقبرشوکه هفتاد شتر لنگ پولت را برده نتوانند...کله خراب، یک بار فیصله کردی که دیگر در دولت کار نمی کنی، بازچه شدکه باد مقام در روده هایت پیچید؟ نی نی !...

مسلک بی آزار، ژورنالیست. نی! بازهم نقطه و ناخنک دارد. از قوس خورد و کلان که بگذرم ، پول سی و دو دندان را از کی قرض بگیرم.

یکی وخلص، منتقد، روشنفکرمنتقد... صاحبنظر... قوسک و ناخنک هم کار ندارد. عجب شوق نابجا، کونارسایی، یک سرنخ درجایی کجی نیست، چه را نقد می کنی؟

آه یافتمش! هیچ چیز کار ندارد، به جز استعداد خداداد. با شتاب از خانه برآمدم، رفتم پیش دوست هنر فروشم؛ یک کیبورد سه طبقه یی را به وام گرفتم. با استعداد خدا داد و حنجرۀ نقره یی درچند روز مدارج آموزش را پیمودم. دو سه معشوقۀ کرایی هم پیدا کردم که رقص های گرده، کمر، شکم، پاچه و گردن را بلد بودند. چند تا از آهنگ های محلی، ملی و بین المللی را همراه معشوقه های کرایی و گروی درطبیعت آزاد چنان با آب و تاب ثبت کردم که میمون های افریقا برای "گر" ماندن پشت دفترم نوبت گرفته بودند. دعوت های رادیویی و تلویزیونی آغاز شدند. دی.وی.دی ها پشت سرهم به بازار هنر عرضه شدند. بعد از آن دربند مردم هنرشناسم افتادم؛ از این سالون به آن سالون، از این هوتل به آن هوتل، از این کشور به آن کشور می رفتم و جیب هایم را از پشکل واشنگتن پرمی کردم. غیابتم از خانواده آن قدر زیاد شده بود که عیالم می خواست طلاقش را بگیرد.

روزی در یکی از کنسرت های با شکوهم درمیان شور و فریاد هنردوستان، صدای جگرخراشی به گوشم رسید:

ـ او روزگم قازچران، بخیز، بخیز که چاشت روزاس، وقت چرت هایت اس!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
طنز

--

 
 
 
 
 
--------