قارون مفلس
ـ شرف گل خان، چرا پریشان وسرگردان هستی، چه را می پالی؟
ـ تباه شدم، دین ودنیایم برباد شد، یک چیز بسیار با ارزش را گم کرده ام؛ اگرپیدا نشود هم ریش می رود وهم بروت.

ـ غم نخور، اگردرشکم ماهی هم باشد، بیرونش می کنم.
یتیم گل بیدرنگ دست به کارشد و درگام نخست همراه با چند نفراز کمربسته گان شرف گل، خانۀ مرمرینش را غربال غربال کردند، مگر چیزی را نیافتند. با شتاب به دفتر شرف گل هجوم بردند، اوراقش را زیر و زبرکردند، اما دست خالی برگشتند. برای نجات شرف گل، کروزین ها و بنزهای کاغذ پیچش را پرزه پرزه کردند، ولی چیزی را که می خواستند، بازهم پیدا نکردند.
گروه کاوشگر به رهبری یتیم گل سر به صحرا زدند و رفتند سرزمین های شرف گل. یخن دهقانان را محکم گرفتند که هرچه زودتر جنس قیمت دار ارباب شان را پیدا کنند. دهقانان لرزیده لرزیده گفتند:
ـ به سرزن و اولادمان که رویش را ندیده ایم.
پژوهشگران با رهنمایی یتیم گل به سوی شرکت ها و تجارت خانه های شرف گل دویدند، گدام ها را سوراخ سوراخ کردند، دریغا چیزگمشده پیدا نشد که نشد. به این هم قناعت نکردند، تمام کارمندان شرکت ها را بیرون کشیدند، و دقیق تراز میدان های هوایی امریکا، اعضای عمومی و خصوصی شان را لمس کردند، مالیدند و فشردند، بازهم چیزی به دست نیاوردند.
یتیم گل این باربا همراهانش به ابتکار تاره یی دست زدند و با خودگذری، تمام تشناب های صحرایی، خانه گی، سنتی و مدرن شرف گل را ته وروکردند مگر ناامید روانۀ حمام شدند.
یتیم گل به سفارش شرف گل به رسانه های داخلی وخارجی اعلان داد و یک ملیون دالرشیرینی ومژده گانی وعده کرد. ازبخت بد هیچ کسی نیامد فریاد نزد که یاااااافتمش!
ـ پیدایش کردم، یافتمش، پیری وهزارعلت.
شرف گل هیجان زده پرسید:
ـ یتیم گل، معطل نشو، کو، کجا، هله زود باش!
ـ بده بده، کلید ها را بده؟
یتیم گل یک درجن کلید را از شرف گل قاپید وبه سوی زیرزمینی دوید. یک ساعت بعد با سروروی عرقپربالا آمد و فریاد زد:
ـ شرف گل خان! نشد، گاوصندوق افتخاراتت را تکه وپارچه کردم، سر و درکش معلوم نشد.
بعد از آن که شرف گل چیزگم شده اش را درموزیم های کشور نیافت، ازنیرو های ایتلاف بین الملی و ناتوخواهش کرد که درهنگام تعقیب و مبارزه با گروه های پشم افگن، متوجه سرنوشت و آیندۀ ریش و بروت او باشند. دیری نگذشت که رهبری ناتو و ایتلاف در یک کنفرانس مطبوعاتی اعلام کردند که نمی توانند آیندۀ ریش وبروت شرف گل را تضمین کنند.
بعد ازاین همه تک و دو، شرف گل درمشتش جز باد چیزی دیگری نداشت و می خواست پایش را پس بکشد، اما یتیم گلِ چیزشناس باز هم وارد میدان شد و گفت:
ـ شرف گل خان، حالا بروت هایت را چرب کن. پیدایش می کنم، دیگر راه گریز ندارد.
یتیم گل نامه یی درازتر از بند تنبان شرف گل به "نا سا" نوشت و تقاضا کرد تا هنگام تحقیقات و سفر های فضایی شان متوجه هر سوراخ روی زمین ودیگرسیاره های دورونزدیک باشند که آن گنج گران بها از دست نرود. دراین نامه به ناسا وعده سپرده شد که برای فضا نوردان مؤفق یک یک نمره زمین دردوبی داده می شود، و در نخستین پرواز سفینه به سوی دستگاه فضایی، چند دیگ قابلی افغانی با کباب چوپان به فضانوردان فرستاده می شوند تا با شرف گل نان و نمک شوند.
توبه از روز بد. بعد از گذشت چند ماه یتیم گل نامه یی از ناسا دریافت که در آن نبشته شده بود:" تمام غارها وسوراخ های روی زمین را با دیگرسیاره های نظام شمس پالیدیم، با دریغ که ازخوردن قابلی شرف گل محروم شدیم. "
وقتی یتیم گل این نامه را تا به آخر خواند، از کاوش وپژوهش دلسرد شد وبه شرف گل گفت:
ـ ببین برادر بزگوار، چپلک مان پوست پیازشد اما چیزگمشده ات را نه در زمین یافتیم ونه درزمان، حالا راستش را بگو که چه را گم کرده ای؟
شرف گل ازچاه غمش یک دوله آه گرم را بیرون کشید و گفت:
ـ حیثیت و آبرو، آبرو....
یتیم گل یک قد از جا پرید وبا تعجب گفت:
ـ وای خاک بر سرم، چرا در شروع کار نگفتی که دنبال چه می گشتی، چه حاجت که ما را این قدر نالان وسرگردان کردی!
ـ چرا چرا ؟
ـ سی سال است که نمک خور تو هستیم، رگ رگت را می شناسیم، نام خدا درآسمان ستاره داری و در زمین طیاره، اما چشم مان کور که چنین چیزی را پیش تو دیده باشیم!
سوووخت بدیل
اهالی تیل سوخته ومردم برق زدۀ کابل قبل از توپ چاشت دیروز، با برگزاری یک تلاتوپ باشکوه به علت پندیدن وپنداندن قیمت های مواد سوخت، کمرجیب های شان را بسته کرده اند که بعد ازین برای پختن اُماچ، ماشاوه، پخته پیاوه، ساچمه پلو شلغم بته وچلپک ازسوخت های رسانه یی استفاده کنند.
درغرنامۀ این تلاتوپ تاریخی ازمطبوعات آزاد ومازاد، وارسته، وابسته و دربسته خواسته شده است تا برای پایین آوردن قیمت مواد آتش زا و رقابت سالم با زغال فروشان، چوب فروشان، تیل فروشان و برق فروشان کشور، به جای هفته نامه، دوهفته نامه، چهارهفته نامه، دوازده هفته نامه، سالنامه و قرن نامه، به چاپ و انتشار روزنامه ها بپردازند.
خبر یخچالی
ـ سلام وعلیکم، خبرنگارصبح به خیرافغانستان هستم....
ـ بیادر، حالا شام است، توهنوزصبح به خیرمی گویی، بگوچه می گویی؟
ـ ببخشین، می خواستم برای مصاحبه با جناب وزیرصاحب از شما وقت بگیرم؛

ـ فعلاً ما وقت نداریم که به هرکسی بدهیم؛
ـ شما رئیس دفتر وزیر صاحب هستید؟
ـ نی، رئیس صاحب دفتر مشغول دفتر بازی است؛
ـ سخنگوی وزیر صاحب هستید؟
ـ نی؛
ـ پس شما کی هستید؟
ـ ما سخن " گوی" سخنگوهستیم؛
ـ سخنگو صاحب کجاستند؟
ـ رفته اند برای جمع آوری سخن؛
ـ جناب سخن "گو"، موضوع بسیارمهم است، شما می توانید وقت مصاحبه را تعیین کنید؟
ـ بیادر، اینجا منده یی خربوزه نیست، همان پرسشگرک های شما که دوماه پیش نوبت گرفته اند، هنوز هم درقطار ایستاده اند، توچرا درنوبتت ایستاده نمی شوی؟
ـ جناب سخن "گو"، ما خبرنگارهستیم، تا دوماه بعد موضوع می پوسد و خبر کهنه می شود!
ـ جان بیادر، بسیارچنه نزن، الحمدالله برق دارید، موضوع تان را دریخدان و خبر تان را دریخچال بمانید که نپوسند.