حقیقت لنگ ولاش
نکنید! به لحاظ خداغم شریکی نفرمایید که شکم مبارک تان ازغم پرمی شود، و فردا نمی توانید غم ملت را بخورید. هیچ کس از شما نخواسته که در غمش شریک شوید. بهتر است دهل بزنید و اتن ملی بکنید، اما بر کشتزار امید مردم، غم پاشی نکنید. غم کشی و غم شریکی را بگذارید به آنانی که نمی توانند به وزیری بگویند:" عالی جناب، قطرگردن شریف تان چند سانتی متراست."

روی خدا را ببینید، همدردی نفرمایید! مردم از"همدرد" ی بیزارند. اگر شما "همدرد" پروری نکنید، تا خانۀ خدا از شما سپاسگزاریم. همدردی را به کسانی بگذارید که نمی توانند به والیی بگویند:" جناب، تنبان محترم تان را چپه پوشیده اید!"
شما را کی گفته که سوگوار باشید؟ می ترسم که هنگام سوگواری، قلب ملی تان از تپیدن و پفیدن باز ماند، و ما بی کارشناس شویم. خواهشمندیم از خیر سوگواری بگذرید و بر شر پاسداری بیافزایید. سوگواری را بزنید به کلۀ مردمانی که نمی نوانند به قومندانی بگویند:" جنرال صاحب، لطف بفرمایید که چقدر سر قفلی و زیر قفلی در صندوق بزرگان ریخته اید، تا رسیدید بدین دکان."
وای وای! چه مصیبتی پیش آمده که از چشمان و بینی وطن پرست تان آب غصه جاریست؟! می ترسم که سیلاب شود و کشتزار خشخاش تان را نابود کند! شما را به سر ما قسم، چشمان تان را نگذارید که آب پاشی کند،آبش را بگذارید به آینده، زیرا "آتش زی" هنوز خاکستر نشده است. اشک افشانی را بگذارید به ماتم زده گانی که نمی توانند به چشم چرانی بگویند:" پلیس جان!اگر زور داری، برو لُق لُق به سوی خط دیورند نگاه کن، نه به سوی زن و زر مردم."
هراسان نباش، هراس افگنک پوچک سر! وقتی به فـــرمان ملا باروتی، روده های مظلومت را بـه شیخ الکفتار اهدا می کنی، بدان که در آن دنیا سر پناه نداری!حتا پلیس سرحدی دوزخ تو را ممنوع الدخول اعلام کرده است.
تاکی خاک بر سری ای بَمَک کنار جاده! کاش عقل می داشتی و می دانستی که تو را باروت درونت انفجار نمی دهد. تو را کسی تکه و پارچه می کند که از" نه سوراخ" شریف وجودش شعلۀ باروت زبانه می کشد.
واما، ای مادرجگر سوخته! در نبود جگر گوشه ات هر قدر می توانی اشک بریز! به جای همۀ پشم کرات ها، لشم کرات ها و سوته کرات ها گریه کن! چشم به راه کندوکاو کمیسیون حقیقت یاب نباش! حقیقت لنگ و لاش تا دروازۀ خانه ات نمی آید. می دانی که حالا زمستان است و هوا زود تاریک می شود، برق هم نداری، پس در این سیاهی، منتظر آمدن حقیقت نباش!
پدر گریبان دریده! می دانم استخوان غم از گلویت پایین نمی رود. اما نترس، اگر اشتها داری یا نداری، بخور؛ غمت را بخور! نگذار که یک مثقالش بر زمین بریزد! کسانی که شام و سحر کباب برّه می خورند، غم بی نمکت را به دهن نمی زنند.
برادر ماتمزده! هر گاه بر سر گور گرم برادرت می روی، چند دانه خورجین و جوال همرایت ببر؛ وعده هایی را که بر سرخاکش پاشیده اند، جمع و جارو کن و بریز در آخور گاو دموکراسی!